مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

مجموعه داستان های ترسناک

خانه ای در واشنگتن وجود دارد که روح در آن هست. همه نام آن را «روح هفت» گذاشته اند. چرا که آن روح خودش را همیشه رأس ساعت هفت بر همه نمایان می کند! چندی قبل، پسری به نام «جیمز» در آن خانه زندگی می کرد.
روزی، دوستش، «پیت» به خانه او رفت و قرار شد که شب پیش او بماند. جیمز از کارهای روح در آن خانه برای پیت صحبت کرد. در نتیجه، آن دو قرار گذاشتند که تمام طول شب بیدار بمانند تا ببینند روح چه می کند. اگرچه، آن دو انتظار نداشتند که تا قبل از ساعت هفت صبح اتفاقی رخ دهد، ولی تازه شب از نیمه گذشته بود که ناگهان روح نعره کشید: چرا نمی خوابید؟ هرچه زودتر به رختخواب بروید؛ سپس در اتاق را محکم به رویشان بست!

آنها مدتی حیرت زده به یکدیگر خیره شدند و سپس از پله ها پایین رفتند. سپس در اتاق نشیمن، روی کاناپه ای نشسته و مشغول صحبت شدند که ناگهان کامپیوتر خود به خود روشن شد و بعد در کمال ناباوری، متوجه شدند که اتاق گفتگویی کامپیوتری مقابلشان نمایان گشته است. جیمز به سمت کامپیوتر رفت و سیم آن را از پریز درآورد ولی عجیب آن که دستگاه خاموش نشد.
پیت، فورا یک توپ اسفنجی را برداشت و آن را به سمت صندلی مقابل کامپیوتر پرتاب کرد تا ببیند که آیا کسی روی آن نشسته است یا نه و جالب این که توپ، گویی ه چیزی یا کسی برخورد کرده باشد، معلق خورد و به سمت پیت برگشت. بعد یک دفعه اوضاع به حالت اولیه برگشت و کامپیوتر ، خود به خود، خاموش شد.

رأس ساغت هفت صبح، مبلمان خانه به حرکت درآمدند و صدای خنده های شیطانی روح در فضا طنین انداخت. بعد با نعره به آن دو گفت: فورا از خانه من بیرون بروید! و جیمز هم فریاد زنان به روح گفت: ای روح احمق! هیچ کس از تو نمی ترسد، پس بهتر است دست از سرمان برداری و از اینجا خارج شوی! همان موقع، سر و صداها متوقف شدند و به مدت سه روز هیچ اثری از روح مشاهده یا شنیده نشد.

اگرچه، بعد از ورز سوم، درست رأس ساعت هفت عصر، ناگهان گربه جیمز به غرش افتاد و رفتاری جنون آمیز از خود بروز داد. بعد در حالی که پرزهایش تکه تکه از بدنش جدا می شدند، در هوا معلق شد. جیمز که از فرط ترس، فلج شده بود.
می دانست که دیگر کاری از دستش برنمی آید. بعد یک دفعه، صدای شلیک خنده های شیطانی و بلندی در فضا طنین انداخت و روح پرسید: هنوز هم از من نمی ترسی؟!

مجله تفریحی / خبری فان دبلیو

 

سلام عسلم

 

این داستان مال دوماه پیشه تقریبا میشه گف مرداد

ما برای گردش رفته بودیم ب روستای مامان بزرگم ،،مامان بزرگم کشاورزیم کرده بود ولی بافاصله ی خونه تا اونجا حدود ۴۵دقیقه بود

 

ی روز صبح قرار شد بریم سر کشاورزی مامان بزرگم خلاصه همه رفتن فقط منو مامانم موندیم اخه من داشتم اماده میشدم مامانمم حالش زیاد خوب نبود موند خونه خلاصه من کارم تموم شد داشتم میرفتم اونجا سگم زیاد داش

 

یکم وایسادم ی نفر منو صدا زد گف عسل صداش خیلی شبیه داداشم بود

میخواستم جوابشو بدم ک مامانم صدام زد رفتم پیش مامان گف چن تا وسیله ببر من وسیله ها رو گرفتم رفتم

همینطور ک میرفتم دنبال داداشمم میگشتم بعد از وسط باغ داشتم میرفتم ک دوباره ینفر صدام زد صداش صدای بچه بود مدام صدام میزد چن بار جوابشو دادم ولی دوباره همینطور میگف عسل،عسل،

 

خواستم بدونم اون شخص کیه ب طرف صدا رفتم ی بچه ی کوچولو تقریبا دو ساله ،،

وسط باغ خوابیده بود تعجب کردم رفتم پیشش صورتش با پارچه ایی پوشیده شده بود خواستم پارچه رو از صورتش بر دارم ک

ی صدای اومد رومو از بچه بر گردوندم سمت صدا نمیدونم دقیقا چی میگف صداش خشن بود نفهمیدم ب بچه نگا کردم دیدم کسی نیس ترسیدم از باغ خواستم برم بیرون دوباره همون صدای بچه رو شنیدم مدام منو صدا میکرد بد جور ترسیده بودم بعد ی صدای دیگ این صدا خیلی خشن بود فقط صدا بود چهره ایی نمیدیدم میگف از اینجا برو ،از اینجا برو من دوییدم همینجور میدوییدم ک از یهو از خواب بیدار شدم?

مجله تفریحی / خبری فان دبلیو

 

سلام وقتتون بخیر دوستان عزیز

از طرف تیم مدیریت رسانه ی بزرگ جنکده خواستیم چند موردی رو در مورد اتفاقات اخیر مربوط به گروه موسوم به ری استارت روشن کنیم پس لطفا تا آخر بخونید. ممنون

رسانه های دولتی این گروه رو یک گروه شیطان پرستی معرفی کرده درحالی که محمدحسین حسینی رهبر این گروه نظری خلاف این داره و معتقده که گروه یک گروه عرفانیه و خودش رو هم عارف این گروه میدونه. ما فعلا به این کاری نداریم و فقط باید به حال کسانی که اینقدر راحت عقایدشون رو به حراج میزارن و فکر و باور هاشون رو دست مایه ی یک سری افکار پاتیزانی میکنن گریه کرد. اینکه میان میگن به جای زنده باد ایران بگید زنده باد ری استارت نشان از بی هویتی و سردرگمی افرادی داره که دنباله رو این گروه میشن. در کل این اصل و ماهیت هر عرفانی و به خصوص تصوف هستش که باعث بی خیالی و راحت طلبی میشه. تصوف که خودشو بالاتر از دین میبینه و این باعث مذاهب خرافاتی و حکومت های خرافه پرستی بشه. حکومت های خرافاتی مثل صفویان و قاجاریه که با تزریق باورهای غلط و خرافات افسار مردم رو تو دستشون گرفته بودن و مردم رو به خرقه پوشی و خانقاه رفتن تشویق میکردن.
بارها گفتیم و باز هم میگیم که هر مطلبی رو به راحتی قبول نکنید و در مورد درست بودنش فکر کنید، فکر کردن تفاوت میان ما و حیواناته و کسی که بدون فکر چیزی رو بپذیره درجه ش از حیوان هم پایین تره.

گروه ری استرات که توسط یک برنامه ی رادیوویی با رهبریت محمدحسینی رهبری میشه با طرح موضوعات فلسفی-عرفانی سعی‌ در رد کردن ساختار اصلی تمامی ادیان الهی داره و به جای آن به نوعی تصوف و عرفان با محوریت انسان کامل میپردازه.
نهینیسم و رد کردن خیلی متفاوته با ردیّه ی ادیان و طبیعتا کسی که رد کنه وجود خودشم رد کرده. سوالی که شاید خیلی ها بار ها و بارها از خودشون بپرسن که خدا چیه؟ سوالی که نتنها گناه نیست بلکه جستوجو برای پیداکردن جوابش باعث میشه دیدی بسیار جامع تر به خدا پیدا کنیم. منشاای که تنها اوست که سازنده ندارد و هر طور که حساب کنیم و با هر دینی که حساب کنیم در آخرش به یک سازنده ای میرسیم که خودش منشا و سرآغازه همه چیزه.
یک مثال میزنیم:
تو عرفان نهینیسلم و باور دالتون معتقدند که دنیا حاصل یک انفجار بزرگ یا بیگ بنگ است. ما به این اعتقاد احترام میگذاریم ولی سوال که اینجا مطرح میشود این است که منشا این انفجار کیست یا چیست؟ پس دلیلی برای این اتفاق وجود دارد. و این دلیل درست بودن این عرفان را زیر سوال میبرد. دلیلی که ما بهش میگم خدا و خالق تنها.

ردیّه ی ادیان و ساختار آنها رد کردن فطرت و دلیل آفرینش خود انسانه کسی که رد کنه فطرت و ذاتش رو خودش رو همسطح با حیوانات دونسته و چه بسا یک حیوان به هر چیزی مثل آتش زدن مسجد جواد الائمه هم تن بده و بانک ها و اموال عمومی شهرشو هم با پیروی از کسی که خودش توی یک جای امن اون سر دنیا قایم شده، تخریب کنه.

خرافه پرستی و تصوف و صوفی بودن و عرفان های پوچی که هیچ ماهیت و ساختاری ندارن جز بازی دادن و به کار گرفتن باورهای مردم در راه اهداف از پیش تعیین شده.
هر آدم عاقل و منطقی با چند دقیقه فکر کردن میفهمه که چی درسته و چی ناردست. شاید باشند کسانی که اسلام و دین محمد رو برای منافع خودشون به بازی گرفته باشن و با دکان دین فروشی خودشون رو بالا کشیده باشن اما اسلام اینا اسلام واقعی نیست و بی انصافیه که اسلام رو با این آدم ها بسنجیم.
چند دقیقه ای فکر کنید و مقایسه کنید که میخوایید درجه ای پایین تر از حیوان داشته باشید و دست آموز یک سری افراد خود فروخته و بی هوبت باشید یا به اصل خودتون تکیه کنید و انسانیت واقعی رو در خودتون معنا کنید.

چه این گروه ری استارت و چه خیلی از فرقه های انحرافیه دیگه ای که سعی در خرافه پراکنی و به گند کشیدن باور های مردم دارند هیچ اعتبار و ارزشی ندارند زمانی که شما خودتون باشید و افکارتون رو به دستشون ندید.

این گروه کاملا از نظر ما رد شده و انحرافیه و هیچ منطق و راه درستی نداره و فقط باور های مردم رو به گند میکشه و باعث میشه جوانان و مردم این سرزمین به بی راهه ای که اونا میخوان برن.
تاریخ مارو قضاوت میکنه. الان دیگه زمان صفویه نیست و دوران صوفی گری هم یه پایان رسیده. شاید مردمان اون دوران آگاهی نداشتن از نادرستی باور هاشون و منابع و مراجعی نبود برای توجیه کردنشون اما ما چی؟ چه بهانه ای برای توجیه این حماقت ها برای آیندگان دارید؟ آیا به همین راحتی باور ها و اعتقاداتون رو میفروشید؟ بدون هیچ فکری؟

در پناه خدا

مجله تفریحی / خبری فان دبلیو

 

#ارسالی چند وقتی زده بودم تو کار ترسو اینا در کل زیاد ترسو شده بودم تا دسشویی میترسیدم برم مخصوصا هم چند شد تنها بودم یه شب که اومدم بخوابم حتی صدای های بدی از تو اشپزخونه اومد که انگار یکی یه لیوانو مینداختو اینا خیلی ترسیده بودم از ترس سرمو برنگردوندمو خوابیدم من یه بچه روستاییم ام خونه اصلیمون شهره ولی اصلیتم روستاس یه روز داشتم میرفتیم به روستامون حدود۵۰کیلومتر راهه هندزفری تو گوشام بود به جلو خیره بودم بابامم توی خدمتش راننده بودو کار بلد بود یهو یه پرنده نمیدونم چه کوفتی بود خیلی بزرگتر از (عقاب)در حدود مرغ ماهی خوار بود با سرعت به شیشه ماشین خورد و شیشه ماشین پر خون شد و صدای خیلی بدی دادو حس کردم به زمین خورد بابام با ترس وایساد و فحش داد?بگذریم منکه مات بودم دوییدم ببینم چی بود کل اون مسیری که پرت شده بود رو دوییدم صدای فحش های مامانو بابا از پشت میومد که میگفتن کدوم گوری میری میخوایم بریم توی اون بیابونی که وایساده بودیم هیچ اثری از اون پرنده شوم و طلسم شده نبود مقدار خون زیادی که انگار شاه رگ انسان پاره شده باشع ریخته بود ولی هیچ اثری از اون لعنتی نبود در واقع ترسیدمو با تموم وجود دوییدمو رفتم سوار ماشین شدمو جریان رو گرفتم پدرو مادر من اصلا به جن اعتقاد ندارن بجز سرزنش کردنم کاری نکردن راستی این چیز هایی که توی کانال گذاشتخ
ی نشون میده جن وجود داره رو همرو تجربه کردم من هیچ وقت اینارو به هیچ کس نگفتم چون میدونستم باور نمیکننو خودمو (خار)نکردم!
با تشکر نویسنده (ali)
این داستان کاملا واقعی بود
هیچ چیش ساخته ذهن نبود
میخوای باور کن
نمیخوای تو هم مث پدرو مادرا?

مامانم از طبقه پایین صدام کرد…..
رفتم پایین ببینم چیکارم دارع…….
ی طبقه ک اومدم پایین ی دست منو کشید طرفش…….
دیدم مامانمه……..
بعد چن لحظه مکث بهم گفت…….
منم شنیدم……..

وبسایت تفریحی فان دبلیو

 

سلام خدمت شمادوستان
من میخواستم واقعیات عجیب غریبی ک تاحالابرام اتفاق افتاده تعریف کنم من ۱۸ سالمه ودخترم تقریباازسن۱۴ سالگی تابه الان اتفاقات عجیب غریبی توزندگیم افتاده ماجراازاونجایی شروع شد بخاطرفوت یکی ازاقوام مون مادرپدرم وخواهرکوچیک ترم رفتن به یک شهردیگه برای مراسم فاتحه ومنوداداشم توخونه شمالمون تنها بودیم خونه شمالمون یه خونه ویلایی باحیاط خیلی بزرگ بوداطراف خونه هم شباخیلی تاریک میشه منوداداشم ک نشسته بودیم فیلم نگاه میکردیم ک یهو صدایی اومدسه بارصدااومد(مثل صدای خواهرم ک اصن پیشمون نبود)گفت آبجی ،من پریدم بیرون فک کردم خواهرمه برادرمم هم زمان بامن اومد بیرون اماهیچ اثری ازهیچ کس نبودماکه ترسیده بودیم دروبستیموتاخودصبح بیدارموندیم ازاون شب اتفاقات عجیبی برام میوفته یاسایه عجیب میبینم صدای نفس کشیدن حس میکنم یایبارم هولم دادن حتی چندین بارتوخواب دیدم عین جن واقعی رو بخاطرهمین اتفاقات خانوادم اجازه نمیدن تنهایی تواتاقم بخوابم هروقت تنهاباشم باجیغ بلندمیشم حتی توخواب میدونستم جن افتاده روم نمیتونستم بیدارشم باجیغ ضعیفی ازخواب پریدم اتفاقات زندگیموبراهرکی تعریف میکنم میگه هرکی جای توبوددیوونه میشد،ولی خداروشکرمن هنوزسالمم?

وبسایت تفریحی / خبری فان دبلیو

 

سلام
این خاطره ای ک میخوام براتون تعریف کنم از خودمه شاید برا بعضیا ترسناک نباشه
خب بریم سر ماجرا
پدر بزرگ من ی بار راجع به ی حموم عمومی ک وسط ده بود
صحبت میکرد خیلی راجع به اون حموم کنجکاو شدم ک ببینم چ شکلیه و چجوری خیلی برام سوال بود
رگ کنجکاوی من اوت کرد و به پدر بزرگم گفتم میشه برایم اونجا رو ببینیم با هم و از اونجایی ک پدر بزرگ من آدم مهربونیه و هیچوقت به نوه اش نه نمیگه قبول کرد …
بالاخره ی روز قرار شد با هم بریم…
وقتی ک به حموم رسیدیم ی نگاه انداختم از دور بهش دیدم ک ی جا هاییش ریخته و داغونه جنس در و دیوار هاشم از گل بود
به حموم نزدیک تر شدیم …
ی در دیدیم که به داخل حموم راه داشت دور در حموم همش ریخته بود به جلوی در ک رسیدیم ی نگاه به داخل انداختم تاریک تاریک
پدر بزرگم بدون هیچ ترسی رفت داخل تا ته حموم ولی من یکم جلو رفتم بعد ی حس عجیبی برام به وجود اومد احساس کردم به غیر از منو پدر بزرگم فرد دیگه ای هم اونجاس
پلکمو بستم و رو به ته حموم ایستادم ک یکدفعه
یک زن زو دیدم با مو های خیلی بلند کنار خزینه نشسته بود و یک ظرف چوبی ک داخلش صابون بود چهره زن معلوم نبود تمام صورتش رو مو های بلند و سیاهی گرفته بود در یکی از دستاش شونه و دست دیگرش مو هاش بود پا هاش رو هم تکون میداد.
وقتی دیدم این زن رو ترسیدم و سریع از حموم خارج شدم
قلبم خیلی تند میزد خیلی زیاد پدر بزرگم رو صدا کردم و سریع به خونه برگشتیم.
بعد از اینکه به تهران برگشتیم موضوع رو برای مادرم تعریف کردم
دوست مادرم هم بود .
دوست مادرم گفت اگه میتونی ی نقاشی از چیزی ک دیدی بکش منم کشیدم.
دوست مادرم دانشگاهی بود و نقاشی منو برد پیش استاد روانشناسی
استادش گفت ک این عکس واقعیت داره و درست دیده. اون یک جن بوده …

وبسایت تفریحی فان دبلیو

کلمات کلیدی : داستان,داستان ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک,داستان اجنه,داستان جن,داستان شیاطین,داستان شیطان پرستی,داستان واقعی جن

 

 



لینک دانلود
حجم فایل