مجله تفریحی فان دبلیو

انواع داستان-جوک-دانستنی ها-اخبار-موسیقی-ترس و وحشت و انواع داستان های ترسناک-خبر های ورزشی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و-جک های ناب جدید-مجله تفریحی

مجموعه داستان های ترسناک ۲

مجموعه داستان های ترسناک,داستان ترسناک ایرانی,داستان ترسناک,داستان واقعی,داستان جن و اجنه,ارسال داستان ترسناک,مجله تفریحی فان دبلیو,داستان,سایت ترسناک جن

داستان واقعی

سلام حامد خستم ۲۷ساله متال و یهدختر ۴ساله.چندساله برای زندگی تلاش میکنم دوبرابر یه مرد ولی درجا ممیزنم اهداف و برنامه هاای بزرگ دارم ولی به استارت نمیرسن.چندماهه پای چپم درد میکنه و رفتم متخصص گفت مشکل از دیسکته که به اعصابت اسیب زده.من زنمو خیلی دوست دارم ولی اونم افسردگی بعد زایمان گرفته.میل جنسیم زیاده ولی چندوقته نسبت به همسرم بی میلم شهوتی نمیشم وقتی میخوایم نزدیکی کنیم میلم ازبین میره.همیشه اول همسرم ارگاسم میشد ولی تو این مدت فقط من زودانزال میشم و رابطه قط میشه.تاحالا توخواب جنب نشده بودم ولی تو این مدت هفته ای یکی دوبار بی اختیار جنب میشم.زنهای نامحرم خیلی برام جلب توجه میشن.چندبار توی لباس زیرم موی بلند زنونه پیدا کردم درضمن علاقه خاصی به خود استمناُ دارم تا جایی که میتونم کنترلش میکنم.ولی تنها ک میشم ناخاسته بدون میل جنسی خودارضایی میکنم.۸ساله ازدواج کردم هنوز طعم زندگیو نچشیدم.مادرم از بچگی تا الان ک ۵۴ سالشه توسط جن اذیت میشه فقط کافیه تنها بخوابه درحالی ک بچه ها تو اتاف باشن نصف شب سر یه تایم خاص جیغهای ترناک میکشه تامابیدارش میکنیم اروم میشه.مادر و پدر از هم جدا شدن و مادر و یک داداشم باهم زندگی میکنن.خودمم هی ناخاسته دارم کشیده میشم سمت مواد مخدر و تمام فکرای منفی و خلاف.خواهش میکنم بگید مشکل از کجاست
البته چندین ساله دنبال زیر خاکیم وچندمکان باستانی کاوش کردم و احساس سنگینی بی حالی و اینکه یه کاریو میخوام انجام بدم به اخر نمیرسه
وسایلمم جابجا میشه

داستان ترسناک

سلام من الان نزدیک ۲ سال و نیم هستم با یک آقایی دوست هستم و رابطه امون خیلی خوب بود ناپدریم روحانی هست دعا اینا می نویسه منظور طلسم سحرو جادو اسفند ماه ۹۵ واسه منو اون آقا دعا نوشته بود مامانم میذاشت لای جگر مرغ هر پنجشنبه میداد گربه میخورد ۴ تا بود فقط یکی شو داده بود گربه خورده بود تا هفته بعد ۵شنبه کلا رابطه ما بهم خورد که یکی دیگه اشو دادن خورد ۲ تاش مونده بود اونارو پیدا کردم باز شون کردم دیدم اسم خودم و کسی که دوستش دارم بود اونا رو ورداشتم بجاش کاغذ خالی گذاشتم نفهمیدن عوض کردم دعا های اصلی رو انداختم تو آب روان رفت البته یه همسایه داریم اون الان چند ساله رفته دعا نویسی یاد گرفته اون گفت اونطوری کنم بعدش اون باطل سحر و نمیدونم چه دعا هایی نوشت رابطه امون درست شد ولی بعدش هر ماه یک بار برامون دعا می نویسن کلا رابطه امون بهم میخوره زیاد به اون تاثیر میکنه من فقط گاها مریض میشم اون ازم فاصله میگیره باهام سرد میشه همون همسایه امون که دعا نویس هست الان با اونم رابطه ام بهم خورده الان یک هفته است کلا گوشی شو خاموش کرده ازش خبری نیست در حده تموم شدنه رابطه امون نمیدونم اون برامون دعا کرده اینطوری شده یا کسه دیگه ی هر ماه این برنامه هست ۱۵ روز رابطه امون خوب باشه بعدش بهم میریزه ازتون خواهش میکنم کمکم کنید میخوام بدونم واقعا الان برامون دعا می نویسن و این دعا اینا کی میخواد تموم بشه و آخر رابطه امون چی میشه لطفا کمکم کنید توروخدا

 

داستان ترسناک ایرانی

سلام من سمانه هستم ۱۸ ساله این ماجرایی که میگم کاملا واقعیه …. این ماجراایی که میگم ماله ۳ ساله پیشه اون موقع من دانش اموز ساله اوله دبیرستان بودم . منو دوستای صمیمیم خیلی در دوران ساله تحصیلی شیطنت میکردیم حتی یکی از دوستام جن احضار میکرد بهمون گفته بود که بلده این کارو کنه اما ما باور نمیکردیم یه روز که برای ورزش رفته بودیم حیاط طبقه عادت همیشه که وقت های ازاد با بچه های کلاس دورهم جمع میشدیمو حرف میزدیم اون روزم همه دوره هم جمع شدیمو شرو کردیم شوخی کردنو حرف زدن بحثمون از خنده کم کم کشید به حرف های جدی دوست صمیمیم یه جور به جدیو شوخی گفت که میتونه جن احضار کنه اما کسی باور نکرد بخاطره همین یکی از هم کلاسیام گفت اگه واقعا راست میگه الان این کارو انجام بده از اونجاک حیاطه مدرسه خلوتو ساکت بود میشد یه کارایی کرد دوستم قبول کردو گفت هیچ کسی نباید از جمع خارج بشه یا چشم هاشو باز کنه همه قبول کردیم هممون چشم هامونو بستیموسکوت کردیم دوستم زیره لبو به صورت پچ پچ چیزی خوند و ۱ دقیقه بعدش به یکی از هم کلاسیام گفت پشته سرته و دوستم از وحشته زایاد چشم هاشو باز کرد . دوستم می خواست دیگه انجامش نده ولی یکی از هم کلاسیام گفت نه یه باره دیگه بازم یه باره دیگه همه همون کارو کردیم وسطاش یکی از دوستام گفت همش الکیه و شروع کرد بهمون خندیدن زنگ تفریح خورد دوستم گفت نیستش بچه چشماتونو باز کنید . چشمامونو باز کردیم زنگ کلاس که خورد دیدیم همون دوستم که وسطای احضار چشماشو باز کرده بود حالش بده گفتیم چته گفت بدنم کله دنم درد میکنه نمیتونم پاهامو تکون بدم چشمام داغه من اومدم جلو که ببینم چشه نگام کردو جیغ زد گفت تو رو خدا برو اونور چشمات چرا این جوریه ولی جیغش خیلی بد بود منم ترسیدم بدتر بشه رفتم کنار همون دوستم که جن احضار کرد گفت جن تسخیرش کرده بخاطره همین این جوریه بعدش چندتا ایه قرانی خوندو به سمته دوستم فوت کرد ۵ دقیقه بعد دوستم حالش بهتر شد ….. ازتون خواهش میکنم هیچ وقت از این کارا نکنید احضاره روح و جن کاره خطرناکیه ما خدا بهمون رحم کرد که اسیبه جدی از طرف اون جن ندیدیم …..

 

مجموعه داستان های ترسناک

خب سلام به همگی”من تقریباچندماه پیش یه جن کوتوله دیدم روبالشم واساده بود…خوب من رها۱۷ازتهران هستم ودلیلی نداره چون بچه بالاشهرم جن نبینم باورکنیدمیشه ببینی وقتی خودشونوبهت نشون بدن
ومن سه بارجن دیدم وحاضرم قسم بخورم به قرآن حتی یکیش خونه مادربزرگم منوسه بارصدازد”شب بودکه من ودخترخاله هام سرمون روگذاشتیم روبالش تابخوابیم…
بخدامن خوابم دیرمیبره وبرای همین یکم باخودم همینجوری فکرمی کردم باصدای یکی چشمام تواون تاریکی رنگ تعجب به خودش گرفت
ازلحن صداانگاریه دختر٧یا٨ساله
اسمم وتلفظ میکردبرگشتم به پشت سرم نگاکردم بجان مادرم
مطمعنم ومن صداروشنیدم
قلبم داشت محکم می زد”گفتم شایدیکیشون میخوادمنوبترسونه؟دیگه وحشت کرده بودم بادستم یبارالهام وتکون دادم یبارم حمیده روبعدهیچی نشداخم کردم میخوایدمنوبترسونید!!
یه چک زدم به الهام ولی تکون نخورد
بلندشدم وزیرلب هی بسم الله تلفظ می کردم رفتم سمت دراتاق خواب وپیش خاله وزندایی هام بهشون گفتم زنداییم که واقعاممنونشم باورم میکنه خالم گفت توهمی بیش نیست ولی من همون جاخوابیدم ودیگه نرفتم پیش دخترخاله هام
ایشالاواسه هیچکدومتون اتفاق نیفته چون شنیدم اگه جواب بدی جن یه کاری باهات میکنه
منم براهمین کم مونده بودسکته کنم
واین یکی ام بگم تاحداقل نیمه تموم نمونه
عاقامن داشتم میوه میخوردم تازه ازمدرسه اومده بودم خونه که واقعاخسته بودم…بعداینکه تموم شدخاستم بلندشم یه چیزی ازسمت راست اتاق خواب منوبه همون جهت کشوندگفم:یه سیاهی بودهمین خداشاهده تاخاستم قدم بردارم اون تکون خورددیگه سعی کردم برگردم یه جن دیدم بقران باورکنیددیدم…یه سرجمجمه مانندداشت کل بدنش سیاه بودچشم راستش سفیدبودتواون تاریکی اتاق
چشم چپش هم نبودیاکوربود
تاخم شدم نگاه کنم بجون خودم خم شدعین جت فرارکردم توآشپزخونه پیش مادرم
هروقت ازجلوی اتاق خوابم ردمیشم باسرعت هرچی تموم که انگاری راه برم فرارمیکنم
یعنی دراین حدبادیدن اون ترس برم داشت
مامانم اینارفتن برام دعاگرفتن حتی خودمم رفتم ولی دریغ ازیه تاثیرهیچی نمی شه…میترسم خدایی نکرده توتنهایی هام بلایی سرم بیارن وقدرتشون میتونه آدموازبین ببره.
تورخداواسم دعاکنید
میدونم زیادگفتم ولی بگذارین دلیل اینکه چرا گفتم دعاتاثیرنداشت وبگم.
تقریبادوهفته پیش؟یاحدود١۰روزپیش اینابودخاستم برم دستشویی اینم بگم وثتی ازدرپذیرایی خارج میشی راهروهست وکناراون پله میخوره ومیره تا۴طبقه بالاکه پشت بوم میشه
پتوروزدم کناروحسابی گرمم شده بود…اول رفتمwc!
معذرت میخام.بعداومدم بیرون توی راهرووایسادم یه هوایی یهورم سرم یکم سنگینی میکردوهنوزحالت خواب آلودگی داشتم…بغل درراهروکلیدبرق هست تاچنددقیقه فقط روشنه وخودبه خودخاموش میشه ودوباره بایدروشنش کنی
سرم سنگینی می کردوتقریباپایین انداخته بودم
خواستم سرموبالابگیرم بقران قسم که برام ارزش زیادی داره
یه جسم سفیدکه مطمعنم اگه روح بود قدبلندی داشت ووقتی میری بیرون توکوچه یه پله داره میخوای بشینی ازاونجاردشد..ط
بعدباخودتون نگیدپله رووقتی درجلوشه چطوری میبینه؟
خوب گفتم که یه پله جلودرهست واگررواون وایسی کامل ازجلوی شیشه در”
دیده میشی.
که به کلی خواب ازسرم پریدباسزعت رفتم توکه دروپشت سرم بستم
مامانموهی تکون میدادم پاشو
میگم بلندشوخلاصه بیدارشدوگفتم که اینطوری گفت بگیربخواب حوصله ندارم
بازشروع نکن…شایدفکرکرده رفتم زیرپتوخوابیدم ولی همش نفس نفس میزدم وخودمو وتوی پتوجمع میکردم تاجای که تونسام بسم الله گفتم وصبح بیدارشدم هی میگفتم خدایاامشب خودت مراقبم باش من میترسم کمکم کن.،؛؛؛
اینم بگم تمومه
توسالن مدرسه بودم که هفته پیش بودواینم بگم خلوت بودفقط من داشتم میرفتم کلاس ولی پله میخورتابرسم…
خوراکیموکه میخوردم یه جسم سفیداززیرپله که بگم اونجاوسیله ورزش میزارن ردشدخشکم زدبقران تعجب کردمرفتم جلوکه دیدم بقیه میان واین یعنی زنگ تفریح تمومه.
میخاستم مطمعن بشم یه قدم به جلوبرداشتم یکی گفت:چیکارمیکنی؟صدام وبردم بالاویعنی دادزدم:اونجاااا
گفتم هیشکی باورم نمیکنه حتی خونوادم میگن توهم میزنی بس کن انقدرکش نده
چه ارزشی داشت بگم تااوناهم بخندن…پله هارورفتم بالاوهمش چشمام به همون جایی بودکه میخاستم برم تاببینم چیه؟
ودرکل رفتم کلاس‍
اینم بگم تازگیافهمیدم خونه خودمون جن مشکی میبینم
ولی خونه مادربزرگم وجاهایی دیگه سفیدمیبینم واین یعنی جن وروح وباهم میبینم
تازگیاخوب شدم وخداروشکرچون هرصبح نزدیک ساعت٧صبح همیشه بیدارمیشدم ومدرسه نداشتم بخدامیرفتم اشپزخونه بی هیچ دلیل سرم گیج میرفت واصلانمیدونستم چیکارمیکنم
وبعدچندلحظه میومدم خودموپرت میکردم سرجام وچشمام روهم میرفت.
هرچی گفتم ازواقعیت واتفاقایی
که دیدم بوده وبقران خیلی وقت هاازاومدن دوبارشون توهرلحظه ای که ممکنه بیان هراس دارم چون هروقت بخوان میان ومن ازاین متنفرم.
باسپاس

 

مجله تفریحی فان دبلیو

منبع:کانال های تلگرامی

 

شما هم میتونید از طریق آیدی تلگرام aminzpv یا ایمیل aminmahdis[at]gmail.com داستان های خود را برای ما ارسال کنید

 

 

 

 

لینک دانلود
حجم فایل