مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

مجموعه داستان های ترسناک – سری جدید

مجله آنلاین فان دبلیو

 

داستان اول:

سلام من شیدا هستم و ۱۷ سالمه
اتفاقی که برام افتاد رو تعریف میکنم نه به خاطر اینکه کسی باور کنه موجودات عجیب هم هستن بلکه چون با خوندن داستان های دیگه احساس تنها نبودن کردم و کمی آروم تر شدم. بگذریم…
چند ماه پیش، اواسط اسفند ماه خواهرم که با همسرش یه شهر دیگه و جدا از ما زندگی میکنن برای آخر هفته با خانواده شوهر خواهرم اومدن خونه‌ی ما. شوهر خواهرم یه خواهر و یه برادر کوچیک تر خودش داره که رابطه ی من باهاشون خیلی خوبه ولی دیر به دیر همو میبینیم. خلاصه بابای داداشم(شوهر خواهرم) پیشنهاد یه مسافرت رو داد. گفت بیاید برای عید، خونوادگی یه جایی بریم خوش میگذره. اولاش خیلی جدی نبود تا اینکه یه هفته به عید وقتی از مدرسه برگشتم خونه مامانم گفت: خودتو آماده کن برای عید میخوایم بریم کیش.
خلاصه بعد کلی پرسیدن و سین جیم کردن فهمیدم قراره با خونواده ی داداشم اینا بریم. کلی ذوق کردم وقتی تو چت به شقایق، خواهر داداشم گفتم گفت اصلا کسی بش نگفته. خلاصه یه هفته بعد قبل از سال تحویل ما تو هتلمون تو کیش بودیم . منو شقایق یه اتاق داشتیم و دو به دو زنو شوهرا یه اتاق بعد دیدیم مهرشاد (داداش شوهر خواهرم) هیچ جایی نداره. خلاصه اتاقمونو با یه اتاق سه تخته عوض کردیم که طبقه ی بالای خونوادمون بود. چاره ای نبود چون کلا اتاقا یکی درمیون پر شده بودن‌. البته مام خیلی از اینکه از خونواده هامون دور شده بودیم خوشحال بودیم: شب اول خوابیدیم و صبش کلی تفریح کردیم. بعد از ظهرش از خستگی گرفتیم و خوابیدیم وقتی بیدار شدیم هوا تاریک بود البته اونجا هوا خیلی زود تاریک میشه به خاطر همین ساعت هنوز پنج بود. رفتیم طبقه ی پایین هتل تا ببینیم پایینیا دارن چیکار میکنن که متوجه شدیم نیستن. خلاصه مهرشاد گفت بیاید بازی کنیم اونا حتما رفتن خوش گذرونی. مارو که کلا از بهزیستی آوردن. خلاصه پیشنهاد قایم با شک داد. رفتیم تو محوطه ی حیاط مانند هتل .اولش خیلی بد میگذشت چون سریع همو پیدا میکردیم ولی بعدش من تصمیم گرفتم برم یه جای اساسی قایم شم برای همین از گفتم شاید بهتر باشه برم تو ساختمون هتل قایم شم. رفتم تو اتاقمون و دیدم جایی نیست ولی چون جای دیگه ای سراغ نداشتم رفتم زیر تخت دراز کشیدم . با اینکه مطمئن بودم حالا حالا ها پیدام نمیکنن ولی خیلی سخت نفس میکشیدم. خیلی تعجب کردم چون بلافاصله اومدن بالا دنبالم. اولش کلی به مهرشاد فحش دادم چون فکر کردم شاید اون به شقایق که چشم گذاشته بود گفته. خلاصه اومدن تو اتاق. کلا دیگه نفس نمیکشیدمو محکم چشمامو بسته بودم. چند دقیقه بعد برقو خاموش کردن و رفتن. چشمام هنوز بسته بود. کم کم حس کردم فضای بسته ی زیر تخت دیگه وجود نداره‌. (چون زیر تخت کامل چسبیده بود به بدنم) چشمامو سریع باز کردم که جز تاریکی مطلق چیزی ندیدم و همچنان سنگینی تختو روی خودم حس نمیکردم‌. یه دفعه یه بوی تند و خیلی زننده که اصلا نمیشه گفت به بینیم خورد. خواستم بلند شم برم ولی دیدم نمیتونم. از ترس نزدیک بود پس بیوفتم‌. حرارت وجود شخصی رو روبه روی خودم حس میکردم ولی هرچی چشم هامو باز تر کردم نتونستم چیزی ببینم و نمیتونستمم تکون بخورم‌. وحشت کرده بودم و داشتم سکته میکردم‌. یهو تو فاصله ی شاید دومتری رو بروی خودم (که قبلش تخت چسبیده بهم بود)آروم آروم باز شدن یه جفت چشم رو دیدم. میخواستم داد بزنم و جیغ بکشم ولی نمیتونستم چشماشو که کامل باز کرد دیدم چشماش مثل چشمای آدماست ولی مردمکش خیلی غیر طبیعی کوچیک تر از مال آدماست. همونجا بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم دیدم رو تختمم یه جیغ خیلی وحشتناک کشیدم و سریع دوییدم از اتاق بیرون. با وحشت و عجله رفتم پایین دیدم کسی نیست. از ترس رفتم تو حیاط هتل دیدم همه نشستن دارن شام میخورن‌. مامانم تا منو دید گفتا بیدار شدی؟ چقد خوابیدی شیدا… من فقط نگاهم به شقایق و مهرشاد بود. وقتی نشستم کنارش و خواستم همچیو برای همه بگم گفت: عصری هرچی تکونت دادم بیدار نشدی. انقد با مهرشاد بازی کردیم. تازه چندتا دوستم پیدا کردیم اتاقشون نزدیک ماست حالا فردا بهت نشونشون میدم‌.
دیگه اصلا نمیشنیدم چی میگه کلا گیج شده بودم و دوبرابر بیشتر ترسیده بودم. تا آخر مسافرت از کنار خونوادم تکون نخوردم. داداشم و خواهر برادرش انقد مسخرم کردن که گفتن نداره. خلاصه همچی تموم شد. اصلا نمیتونستم باور کنم همش خواب بوده چون وقتی یک ماه پیش دوباره بچه هارو دیدم براشون همه چیو گفتم. اونام گفتن تا اون جاهایی که مثلا من داشتم باهاشون بازی میکردم همچی رو درست گفتم و واقعا اتفاق افتاده‌. خلاصه باورم شد واقعیت بوده ولی هنوز نمیتونم به خونوادم بگم چون اصلا به این چیزا اعتقاد ندارن.
فقط یه توصیه براتون دارم‌…
مواظب زیر تختایی که روشون میخوابید باشید..
عذر میخوام که طولانی شد و از ادمین های چنل کانجوریشن ممنونم.

داستان دوم:

درود به شما و کانال خوبتون من علی هستم و میخواستم ترسناک ترین اتفاق زندگیمو بگم ماجرا مال یک سال پیش بود که ما برای مراسم خاکسپاری مادربزرگم به روستامون رفتیم من خیلی از قبر و جسد و اینجور چیز ها میترسم بعد خیلی هم کنجکاو بودم که همه چیو ببینم خلاصه اون روز نزدیک غروب بود که من همه چیو با چشمم دیدم و خیلی ترسیده شده بودم زود رفتم تو باغ های مردم که مثل جنگله خیلی جای با صفاییه بعد همینجور داشتم اروم قدم میزدم تا قضیه رو فراموش کنم که نمیشد هی اون صحنه خاکسپاری میومد جلو چشمام همینجور داشتم قدم میزدم که حس میکردم خیلی صدای نازکی از ته باغ داره میاد یه ذره ترس برمداشت ولی بی توجه رد شدم از موضوع جلوتر یه رود خونه ایی بود تصمیم گرفتم برم اونجا بشینم رفتم که یهو پامو گذاشتم رو یه عروسکی که اونجا افتاده بود نزدیک بود بخورم زمین و بیوفتم تو آب بعد عروسکو برداشتم فشارش دادم شروع کرد به اهنگ خوندن مطمئنم که یه صدای جیغ ضعیفی شنیدم سریع نگاه پشت سرم کردم دیدم نه چیزی نیست تصمیم گرفتم برم یه جای دیگه داشتم میرفتم که صدای رقاص باله رو شنیدم صداش خیلی واضح بود طوری که داشت سرمو میکند بعد به سرعت دور و ورمو نگاه کردم هیچی ندیدم دیگه ترس تو تنم بود برگشتم برم پیش بابام و به زور از سر خاک ببرمش خونه داشتم میرفتم که یهو دیدم یه چیزی با سرعت زیاد رفت بالای درخت منکه خشکم زده بود همونجا دست و پام قفل شد و بعد چند لحظه یهو به خودم اومدم و مسیرمو بازم عوض کردم اینبار سرمو گرفتم پایین و راه میرفتم که یه رد پایی دیدم معلوم بود که در حالت طبیعی رد پای انسان نبود تا یه حدی بزرگ بود دیدم رد پا فقط پای چپه و رد پای راست نیست گفتم شاید هرکی بوده با عصا بوده نگاه کردم دیدم جای عصا هم نیستش بیشتر ترسیدم دیگه شروع کردم به دویدن یهو نگاه پشت سرم کردم خوب نتونستم ببینم ولی تا یه حدی دیدم یه ادم که یک سره پوشیده بود داشت دنبالم میکرد که سرم خورد به یه درخت و از حال رفتم دیگه هیچی نفهمیدم بعد که بهوش اومدم دیدم همونجا هستم و هوا هم کاملا تاریک بود وقتی یاد اون قضیه میوفتادم سرم درد میگرفت بلند شدم و هی میگفتم بسم الله تا رسیدم دم خونه قلبم داشت از حلقم میومد بیرون دیدم کسی خونمون نیس خیلی ترسیدم اخه چطور میشه همه ماشین ها دم خونه هستن وقتی کسی نیست تو خونه گفتم برم خونه چنتا از فامیل های دیگه ولی اونا خونشون نزدیک نبود شروع به راه رفتن کردم تو راه صدای رقاص باله تو گوشم بود و اون عروسک میومد جلو چشمم دوباره داشت سرم درد میگرفت که حواسمو پرت کردم داشتم با خودم حرف میزدم که احساس کردم یکی پشت سرمه بی توجه رد شدم تو یه کوچه رسیدم انتهای کوچه چرخیدم دیدم یکی وایستاده خیلی قدش بلند بود یه کلاهی هم داشت مثل جادوگر ها بعد رفتم تو کوچه و پا به فرار گذاشتم رسیدم دم خونه فامیلمون که اونجام هیچکس نبود دیگه خیلی ترسیدم تنها یه راه بود که برگردم و چنتا کوچه جلوم بود که من بلند نبودم تا حالا نرفته بودم ولی میدونستم به همون باغ ها راهی داره مجبور شدم برم خلاصه با سرعت رفتم که رسیدم به اون باغ خدا خدا میکردم که زود ازش بگذرم داشتم میرفتم که سمت راستم یه نوری روشن شد ترسیدم ولی نمیتونستم خوب نگاه کنم داشتم میدویدم که دیدم چند نفر هستن جمعیتشون زیاده جایی که نور بود گفتم شاید خونوادم باشن هی نگاه کردم ولی چیزی گیرم نیومد خلاصه با هزارتا بدبختی رفتم سمتشون که دیدم خونواده و همه فامیل هامونن خیلی خوشحال شدم و منو گرفتن تو بغلشون و هی سوال میپرسیدن بعد بابام منو برد خونه و قضیه رو کامل بهش گفتم گفت مادرم میگفت چندین سال پیش یه پسری خیلی قد بلند وارد روستا میشه طوری که هرکی اونو میدید میگفت انسان نیست و بعد به خاطر قیافه ترسناکش همه فرار میکردن ازش تا اینکه چند روز بعد یکی از خونواده ها میخوان برگردن شهر که پسرشون نیست هرچی دنبالش میگردن نمیتونن پیداش کنن که بعد میرن تو قبرستون روستا اونجا رو کامل میگردن ولی خبری نیست مجبور میشن برن تو باغ ها دنبالش بگردن همون جوری که پدرم توضیح میداد من دستام عرق کرده بود و ترسم بیشتر شده بود بعد بابام گفت که اونا هیچوقت پسرشونو پیدا نکردن و دیگه هیچکس اون مرد قد بلند رو ندیده و بابام رو به من کرد و گفت تو خیلی شانس اوردی که تونستی فرار کنی و نمیدونی چقدر خدا دوستت داره و منم خیلی خدارو شکر کردم بابت این موضوع با تشکر از شما دوستان عزیز که داستان منو خوندید امیدوارم هرجا هستین موفق باشید.

 

داستان سوم:

سلام من اسمم مریم ۲۵سالمه این داستان کاملا واقعی و تو عید امسال برام اتفاق افتاد تعطیلات عید بود من و دوستپسرم برای مسافرت تصمیم گرفتیم بریم شمال مسیر طولانی بود و ترافیک سنگین دم غروب بود یه کوچه که منتهی میشد به دریا دیدیم خلوته و کسی نیست گفتیم بریم اونجا یه سیگار بکشیم و استراحت کنیم نشسته بودیم تو ماشین چشمم به یه خونه چوبی خراب که روبرومون بود افتاد یه مرد با موهای بلند دیدم که داشت اتاق زیر شیروانی رو جارو میزد به دوسپسرم گفتم علی اونجا رو ببین یه مرد رو تراس زیرشیروونی داره جارو میزنه نکنه زاغ سیاهمونو چوب بزنه علی هم اون صحنه رو دید بعد چند دقیقه دنده عقب گرفت اومد نزدیک خیابون سر کوچه وایساد گفتم چرا اینجوری کردی اونجا خلوت بود .. گفت احمق اون خونه متروکس نمیبینی نه در و پنجره داره نه چراغی روشنه اون چیزی که دیدی جن بود ممکن بود بیاد اذیتمون کنه من ک تا اونروز به این چیزا اعتقاد نداشتم واقعا مغزم هنگ کرده بود.

 

داستان چهارم:

سلام من احمد۱۴سالمه این داستانیکه میخونین آخرواقعیته
من۱۳سالم بود توی روستا زندگی میکردیم یه باتفنگ لیزری که داداشم داشت توانباریمون انداختم یهو ته انباری یه سربریده عین داداشم دیدم فقط فرقش باداداشم این بود اون چشاش قرمزبود من بیخیال این موضوع شدم ولی خیلی واسه داداشم میترسیدم که بلایی سرش نیاد بعدازیک مدت که اصلا این موضوع روفراموش کردم یه شب باداداشم رفتیم مغازه توراه یه کوچه بود به سمت مغازه ولی خیلی تاریک بودمنوداداشم رفتیم وسط راه یه صداتوگوشم زمزمه میکردمیگفت ازاین جلو ترنیاین من گوش نکردم به راهم ادامه دادم که اون سربریدرودوباره زمین دیدم داداشم داد فرار کرد من رفتم دنبال داداشم که یکم جلوتر دیدم داداشم افتاده روزمین ودس وپا میزنه که خون ازتو دماغش بیرون اومد من داداشمو بغل کردم دویدم به سمت خونه یکی از دوستامودیدم دادزدم گفتم زنگ بزن اورژانس بعدکه اورژانس اومد داداشموبردن بعداز چندروز که دکتر گفت ضربه شدیدی به سرش وارد شده ولی اثری روی سرش نبود دکترا خیلی تعجب کردن داداشم توکماست براش دعا کنید

 

کلمات کلیدی:مجموعه داستان های ترسناک – سری جدید,داستان های ترسناک,داستان ترسناک,داستان ترسناک ایرانی,مجموعه داستان های ترسناک,داستان ترسناک ایرانی,داستان ایرانی ترسناک



لینک دانلود
حجم فایل