مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

مجموعه داستان های ترسناک ایرانی

داستان ترسناک واقعی ایرانی,داستان ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک,داستان ایرانی ترسناک,داستان جدید واقعی ترسناک,جدیدترین داستان های ترسناک ایرانی

مجله تفریحی فان دبلیو

داستان شماره یک:

داستانی که تعریف میکنم کاملا واقعیه مربوط به زمانیه که سرباز بودم
برای مرخصی عید داشتم به خونه میومدم که بین راه اتوبوسمون خراب شد و مجبور شدیم بمونیم تا درست بشه چند ساعتی رو تو جاده مونده بودیم و حتی ی ماشین هم از اون جاده عبور نکرده بود کم کم هوا تاریک شده بود تصمیم گرفتیم شب رو تو اتوبوس بمونیم و صبح حرکت کنیم منم تصمیم گرفتم یکم اون اطراف قدم بزنم سیگارمو روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن و بدون اینکه متوجه بشم چقدر از اتوبوس دور شدم راه میرفتم خواستم سیگار دوممو روشن کنم دست کردم تو جیبم و فندکمو در اوردم که یهو تماس محکم دستی رو احساس کردم که محکم خورد به دستم و باعث شد فندک از دستم بیفته چند ثانیه با تعجب و البته ترس به اطرافم نگاه کردم تازه متوجه شدم که چقدر از اتوبوس دور شدم هوا هم به قدری تاریک بود که به راحتی نمیشد جایی رو دید خم شدم تا شاید با لمس کردن بتونم فندکمو پیدا کنم اما همین که دستمو روی زمین گذاشتم متوجه جسم گرمی زیر دستم شدم از ترس دستمو کشیدم و سرمو بالا اوردم و متوجه چشم های یه موجودی مثل سگ رو به روی خودم شدم که داشت بهم نگاه میکرد اما چون هوا تاریک بود نمیتونستم چهرشو کامل ببینم که از این بابت شانس اوردم بیخیال فندک شدم و به سمت اتوبوس دویدم به محض رسیدن یه جسم فلزی مکعب شکل جلوی پام پرت شد بهش نگاه کردم و دیدم فندک خودمه ورش داشتم و سوار اتوبوس شدم اون شب تا صبح بیدار بودم هنوز هم نمیدونم اون اتفاق واسه چی افتاد ولی جای شکرش باقیه که دیگه تکرار نشه

داستان شماره دو:

این داستان کاملاواقعیه وبرمیگرده به ۲۲سال پیش من ازپدربزرگم شنیدم واززبون خودش نقل میکنم براتون

توروستا فصل چرای دام هارسیده بودو کل اهالی روستا گاوهاشونو توجنگل و مزارع برای چرارهامیکردن و غروب به دنبالشون میرفتن تاخوراک شغال ها نشن ماهم که خونمون وسط جنگله بیشترروزها حواسم به دام هاشون بود وهمه سراغ دام هاشونو ازمن میگرفتن

سرظهر بود که یکی ازجوونای روستا که تک فرزند هم بودو۱۷سال بیشتر نداشت اومد سمت خونه ی ما و ازجلوی در وکنار پرچین صدامون کردومن وخانومم رفتیم اون هم سراغ گاوشون روگرفت دوتاشون روپیدا کرده بودامایکی ازگاوها پیدانشده بود ومنم هم ندیده بودم که ازکدوم طرف رفته ونتونستم کمکی بهش بکنم وپسره نوجوان هم دنباله ی راه خونه روگرفت و به سمت جنگل رفت

فردا ظهر پدرومادر اون نوجوون اومدن و سراغ پسرشونومیگرفتن میگفتن اومده دنبال گاوها غروب همه ی گاوهاخودشون برگشتن اما پسرم برنگشته ماهم قضیه ی دیروز ظهررو تعریف کردیم و من باپدرومادر بیچاره تاغروب دنبال بچشون توجنگل گشتیم اما خبری نبود دیگه ناامیدشده بودن ۲روز توی جنگل به این بزرگی بدون آب وغذا موندن کارسختی بود

فردای اون روز هم بیشتراهالی اومدن و دنبال پسرنوجوون گشتیم اما پیدا نشد رسید به روز چهارم

روز خیلی گرمی بود بعدازناهار روی ایوون خونه دراز کشیده بودیم به همراه همسروبچه هام تقریبا نیم ساعتی میشد خوابیده بودیم که یهو….
صدای فریاد پسروصدای واق واق سگ هامون رو شنیدیم همه بیدارشدیم وقتی روی پلکان رفتم تاببینم چخبره دیدم پسربیچاره باصورت خونی و بدن زخمی روی زمین کشیده میشه و کمک میخواد
داشتن میکشیدنش از پاش گرفته بودن اما کسی جز اون جوون و کشیده شدنش وجودنداشت انگار غیب بودن و میکشیدنش هیچکس جز پسر دیده نمیشد سگ ها به سمتشون حمله میکردن اما انگار از یه چیزی میترسیدن و هی چندمتر فرارمیکردن و دوباره واق واق میکردن
بچه ها خیلی ترسیده بودن مجبورشدم همسرم رو پیششون بزارم وخودم تنها راهی شدم خیالم ازخونه وبچه هاراحت بود چون همسرم شیرزن بود

راهی شدم ردکشیدشدنه پسربیچاره روی خاک و سنگ زمین روکه ازشدت گرما داغ شده بود روگرفتم و به کمک قطره قطره های خون پراکنده روزمین اون بیچاره بالاخره پیداش کردم داشتم ازتعجب شاخ درمیاوردم بیچاره رو جوری فرو کرده بودن لای بوته های تیغ تمشک که باعقل فرو رفتن این پسر توی اون همه بوته ی تیغ جوردرنمیومد پسرجوون منو دید اما فقط ناله میکرد
من هم که دست پررفته بودم با داس تیغ هارو صاف کردم و راهی واسه رسیدن به پسربازکردم انقد بوته های تیغ زیادبود که زمان زیادی طول کشید وپسرهم فقط ناله میکرد

بالاخره رسیدم بهش و به صورت خونی و اشک هاش که نگاه کردم دلم سوخت بدجوری زده بودنش رفتم سمتش که ازدستش بگیرم و بلندش کنم که یهو باحالت عجیب وهولناکی گفت:عموحسین اگه منو ببری اینا تا عمردارم باهامن بزاربمیرم،اینوگفت و بعدفقط ناله میکردباکلی تلاش بلندش کردم و به سمت خونه راهی شدیم توکل مسیربادست بالای درختا و زیر بوته هارو نشون میداد و میگفت:اوناهاشن دارن میخندن،تهدیدمیکنن

منم هردفعه بسم الله میگفتم و تا یکی دودیقه میرفتن امامن توکل این داستان هیچ چیزرو ندیدم
توی مسیر ده ها بار بادست نقطه هایی رونشون دادو بسم الله که میگفتم به گفته ی جوون میرفتن رسیدیم خونه و ازشانس خوبمون پدرمادر پسر با چندتاازاهالی تازه رسیده بودن توحیاط خونمون اومده بودن که دنبال پسرشون بگردن و زنم داشت داستانو براشون تعریف میکرد وقتی مارودیدن وپسر سرتاپا خونی (به گفته ی خودش بسته بودنش و به سمتش سنگ پرتاب میکردن)خودشونوکه لنگون لنگون راه میرفت دیدن زدن توی سرخودشون وپسربازم تکرارکرد اگه منو ببرین تاعمردارم اینا باهامن

همینطور هم شد
اون جوون دیوونه شد هیچ درمونی هم براش نبود گاهی پدرومادرخودشو به شکل وحشیانه کتک میزد بعد فوت پدرومادرش اوضاعش بدترشد وکسی روهم نداشت به گفته ی خودش بایکی ازجن ها ازدواج کرده بود و دوتا پسرازاونا داشت که میگفت جن زاده و غیب هستن

بالاخره توسال۹۲ اون پسر جوون که حالادیگه یه مرد چهل ساله بود تویه حرکت عجیب توی خونه ی پدرش که دیگه تقرییا متروکه بود باآب جوش خودش رو وحشتناک سوزوند و تااهالی متوجه بشن چند روزی گذشته بودو فوت کرد

این داستان واقعی و هنوزم شاهدانی ازاون قضیه زنده هستن

داستان شماره سه:

این ماجرا مربوط بسال۷۳ میباشد که من سرباز بودم وبرای انجام مانور نظامی ازپادگان به علی اباد قم نقل مکان کردیم اونجا تا دلتون بخواد بیابان بود و کویرو ارتفاع ٬نگهبانهای دور اردوگاه حدود۵۰متر باهم فاصله داشتن که یه شب دوست همخدمتی ام سراغم اومدو ازم سیگار خواست بهش دادم وگفت بیا بریم پشت این تپه عروسیه بهمون خوش میگذره اولش قبول نکردم و با اصرار زیاد اون نگهبانی رو رها کردیم ورفتیم حدود۳۰۰ متر که پیمودیم دیدم اتش بزرگی بشعاع ۲۰ که جمعیت زیادی دور آن جمعند و مشغول رقصو پایکوبی اند بمن ترس عجیبی دست داده بود ازدوستم پرسیدم تو این بیابان و این ساعت ازشب که حدود ۲نیمه شب بود اینا کی هستن اینجا واسه چی جشن گرفتن بیا برگردیم من میترسم گفت واسه چی بترسی من هرشب اینجا میام و از دیدن عروسی لذت میبرم ب اصرارش جلوتر رفتیم دیدم پایشان شبیه سمه که تا اومدم بسم الله رابگم دوستم جلوی دهانمو گرفت ومن بالاخره بسم الله گفتم همه غیب شدن جز اتیش حتی از دوستم هم اثری نبود پا بفرار گذاشتم پایین تر که رسیدم یه گرگ اومد جلوم اسلحه روکشیدم به من گفت چرا بسم الله رو گفتی ومراسم رو بهم زدی من باترس فراوان بطرفش شلیک کردم و بیهوش افتادم که باصدای شلیک هم خدمتیهام برای پیدا کردنم بطرف صدا اومدن منو پیدا کردن که روبروم یه گرگ مرده بود بعدش تمام ماجراها و ماجرای کرگ یادم اومدو براشون گفتم جالب اینجاست که دوستم اصلا باور نمیکرد و قسم میخوردکه تمام شب رو توچادر گروهی خوابیده بودوبقیه هم حرفشو تصدیق میکردن

داستان شماره چهار:

سلام دوستان…این قضیه رو جایی برخوردم که راوی اصرار میکرد که حقیقت محضه حالا نگاشتن از من وقضاوت با شما…
شاگرد چوب فروشی بنام احمد با همکارش علی وصاحب کارش حاج رضا جهت خرید تعدادی درخت چنار راهی روستایی در۶۵ کیلومتر ی کرمانشاه میشن فروشنده درختان مردی خوشنام بنام کاک محراب بوده بعد از رسیدن ودیدن درختان وانجام معامله قصد بازگشت داشتن که به اصرار فروشنده تصمیم میگیرن شب رو بدلیل تاریک شدن هوا توی چنارستان بمونن وفردا صبح برگردن به شهر.کاک محراب غذای مختصری اماده میکنه واتشی فراهم میکنه وهمگی گرد اتش
نشسته ومشغول خوردن وتعریف میشن که احمد از کاک محراب میپرسه چرا این روستا باوجود رودخانه پراب واین چنارستان بزرگ متروکه شده ولی محراب میگه نپرس جوون که گفتن نداره و وهم برت میداره اما مهمانها اصرار میکنن .کاک محراب میگه اگه کنجکاوین ساعتی تحمل کنین تا وقتش تعریف میکنم..
حال از زبان احمد راوی قضیه:ساعتی گذشت وخستگی وسوز هوا به من وعلی چیره شده بود که ناگهان صدای جیغ رعب اور زنی جوان به فاصله کمی از ماوحشت به وجودم انداخت که فریاد میزد …برزو برزو…کجاییی….کاک محراب گفت نترسین با شما کاری نداره اودنبال بچه اش میگرده صدا دور ونزدیک میشد وما کاملا شبحی سیاه رنگ رو رو میدیدیم که به سرعت از ما رد میشد وبه سمت انتهای چنارستان میرفت ووبازی گشت. .دقایقی گذشت وکاک محراب گفت دیگه رفت تا فرداشب….این دلیل متروکه شدن روستاست….۷سال پیش دختری به نام مهرانگیز با جوانی بنام میر علی از اهالی روستا ازدواج کرد وطولی نکشید که خدا پسری بنام برزو به انها هدیه داد…بچه دوساله بود که ناگهان اسیر تب ولرز شدیدی شد هرچه خانواده ودوستان کردند حالش وخیمتر میشد تاعصر روزسوم بچه بیچاره تشنج میکنه وپدرش تصمیم میگیره به قصد اوردن حکیم همان ساعت به روستای در۱۰ کیلومتری ده خودشون بره .سوار براسب تاخت میکنه کمی از روستا دورنشده که متوجه دختر بچه ۴، ۵ساله ای جلوی راهش میشه که با دستاش ازش خواسته بایسته..وقتی وایمیسه دختر مو مشکی وچشم سیاهی رو میبینه که ازش میخواد اونو سوار اسبش کنه ولی میرعلی نگران پسرش بوده بی توجه دوباره حرکت میکنه بعد دقایقی دوباره میبینه دختره جلوش توی راه ایستاده ..افسارومیکشه وباز همون درخواستو میشنوه خیلی عصبی میشه ومیگه اگه کنار نری با شلاق میزنمت اما دختر بازم اصرار میکنه ومیرعلی با عصبانیت شلاقی به صورت دختر بچه میزنه اون پرت میشه کنارجاده ودوباره به مسیر ش ادامه میده که ناگهان صدای جیغ رعب اور زنی رو میشنوه که میگه الهی به مقصد نرسی مگه خودت بچه نداشتی نامسلمون..اما اهمیت نمیده و ادامه میده..مدتی که میگذره احساس میکنه مسیر رو گم کرده وهمه جا بیابان وناشناسه تا به اسیابی میرسه قصد میکنه بره واز اسیابان مسیرو بپرسه اما اسبش وحشت زده هست وقدم ازقدم برنمیداره…پیاده میشه ودرمیزنه که یکی جواب میده بیا میرعلی بیا ببین چه کردی با ما..درو باز میکنه ومیبینه جسد دختره وسط جماعتی سیاه پوشه که دوباره یکی میگه برو که روزگارتو سیاه میکنیم…باوحشت سوار اسب میشه وفرار میکنه ولی همه جا براش غریبه بوده وناشناس…ساعتها سرگردان میشه ولی نه ابی هست ونه روستایی. .از اونطرف مهرانگیز که از تاخیر شوهرش وحال وروز پسرک بیمارش نگرانه درکنار مادرشوهرش درانتظار شوهر وطبیب ضجه میزده که صدای پای اسب رو میشنوه خوشحال به کوچه میدوه ومیبینه شوهرش بادو سوار دیگه دم درخانه ایستاده. ..ومیگه بچه رو بیار طبیب عجله داره؛زن میگه چرا داخل نمیای که میرعلی باخشم میگه بچه روبیار اونم سریع برزو رو میاره میده به میرعلی که ناگهان اونها هلهله کشان درحالی که عقب عقب میرن دایم بچه رو واسه هم پرتاب میکردن وقهقه میزدن وقتی اهالی میرسن میبینن اونها موجوداتی هستن سیاه وبا پاهایی شبیه ثم تا قصد میکنن بسمت اونها برن به تاخت درحالی که بچه رو تو هوا تاب میدادن و واسه هم پرت میکنن بسمت چنارستان میرن واونجا ناپدید میشن…این اتفاق هرشب تکرار میشده تا یک شب مهرانگیز با قرآن به اونها
قسم میده که اونو از بچش جدا نکنن که یکیشون میگه میرعلی این بلا رو سر بچم اورد حالاهم باید تاوان پس بدین..مهرانگیز درحالی که قرآن دستش بوده بسمت اونها میدوه ودر انتهای چنارستان ناپدید میشه…از اون شب دیگه هیچ کس جز صدای مهرانگیز که هرشب توی دشت میپیچه اثری ازش پیدا نمیکنن..این شیونهای دلخراش باعث میشه مردم بمرور از روستا کوچ کنن تا حالا که شما میبینید من تنها ساکن این دشتم…..احمد با ترس وشک میپرسه کاک محراب مگه نمیگی میر علی تنها از روستا رفت پس این اتفاقات رو کی برا تو گفته…محراب میگه پسرجون من پدر مهرانگیز م وقتی رسیدم که کارازکار گذشته بود سه روز بعد از گم شدن دخترم با صدای شیهه اسب بیرون اومدم وبا بدن نیمه جون میرعلی روی اسب روبرو شد م .همه چیزرو برام تعریف کرد ووقتی فهمید چه بسر زن وبچش اوم

ده جان د
اد ومرد……اسب بیچاره هم از زخم وخونریزی تلف شد…..میرعلی قبلاز مرگش از بلاهایی که توی این سه روز به سرش اورده بودن برام گفت که هنوزم با یاداوریش مو به تنم سیخ میشه….اما دلم نمیاد اینجارو بذارم وبرم لااقل امیدی دارم تا وقتی صدای دخترم شبها تو کوه ودشت میپیچه شاید دل جنها به رحم بیاد واین عذاب تموم



لینک دانلود
حجم فایل