مجله تفریحی فان دبلیو

انواع داستان-جوک-دانستنی ها-اخبار-موسیقی-ترس و وحشت و انواع داستان های ترسناک-خبر های ورزشی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و-جک های ناب جدید-مجله تفریحی

رمان هذیان | قسمت ۲

قسمت دوم رمان هذیان,رمان هذیان,تمامی قسمت های رمان هذیان,داستان,داستان ایرانی,رمان,رمان ایرانی,پارت دوم رمان هذیان,دانلود مجموعه رمان هذیان,فصل ۱ رمان هذیان

با صدای حرف زدن دو نفر کم کم تمام حواسم متمرکز شدند و تمام بدنم گوش شد:
-آره ببین بهش نگیم بهتره زودتر با مسئله کنا ر میاد
-اخه ببین یه روز بالاخره که میفهمه آخرش که چی؟
-خب پس میخوای چیکار کنی بهش بگیم که دوباره بیهوش میشه
-از مادرش که بیشتر دوستش نداشته مامانش کنار اومد پس اینم باید کنار بیاد
-نمیدونم والا اینجوری که یه هفتس بیهوش شده شک دارم که از مادرش بیشتر دوستش نداشته باشه
-چاره ای نداریم دیگه حالا مراسم ساعت چنده؟
-یه ساعت دیگه تا نیم ساعت دیگه به هوش نیومد به برادرش میگیم بیاد و ما میریم
اشک نمیریختم . این حرف ها بی شک درباره آرام بود اما چرا سکوت کرده بودم و جیغ نمیزدم؟ یک هفته بیهوش بودم؟این یک هفته چطور گذشت که حتی من گذر زمان را نفهمیده بودم؟
حس کم کم به چشم هایم امد و چشمانم را باز کردم تاریک بود چرا چراغ ها را روشن نکرده بودند ؟حس به پاهایم برگشت تکانشان دادم که صدایی گفت :
-جانان به هوش اومدی عزیزم؟ حالت خوبه ؟
جوابی ندادم که زن به من کمک کرد که روی تخت بشینم اما مگر اینجا تاریک نبود ؟ پس چگونه او مرا میدید و من او را نمیدیدم؟
-چرا حرف نمیزنه؟
-نمیدونم اصلا چرا اونور رو نگاه میکنه؟
-برو دکتر رو خبر کن بدو
یکی رفت و دیگری گفت :
-جانان عزیزم شوخیه خوبی نیست ها تو دست ما امانتی برادرت ما رو میکشه اگه اتفاقی برات بیفته
ناخودآگاه لبم به پوزخند باز شد . سامان چه کسانی هم جایگزین خود کرده بود واقعا که چقدر نگران من بودند .
صدای دویدن و بعد صدای پزشکی مرد به گوش رسید :
-کی به هوش اومد ؟
-چند دقیقه ای میشه
دست پزشک بالای پلک راستم قرار گرفت و آن را به بالا کشید . چند ثانیه بعد چشم بعدی و بعد طبق معمول فشار و ضربان قلب و دیگر معاینات
پزشک رو به دو زن دیگر گفت :
-شما چه نسبتی باهاش دارید؟
-از دوست های دور خانوادگیشون هستیم
باز هم پوزخند زدم دروغگوها امکان نداشت ما فقط یک دوست خانوادگی داشتیم این دو مهتاب و رها بودند که بالای کوه با ما بودند چه قدر راحت کنار آمده بودند .
پزشک در جوابشان گفت :
-لطفا به یه نفر از اعضای خانوادش خبر بدید بیاد و خودتون برید بیرون
صدای بله گفتن و بعد بسته شدن در را شنیدن و صدای پزشک :
-گل دختر چشمات مشکل داره ولی چرا حرف نمیزنی؟
چیزی نگفتم که ادامه داد :
-گوش هات هم خوب میشنون چون پوزخند هات کاملا معلومه . فقط چشمهات در اثر شوک تا چند ساعت یا نهایتا چند روز نمیبینه
باز هم سکوت دست و دلم به حرف زدن نمیرفت . فکرم پر از آرام بود ترجیح میدادم در ذهنم با آرام تنها باشم تا اینکه با این موجودات دست و پنجه نرم کنم.
پزشک نفسش را بیرون داد و گفت :
-باشه حرف نزن تا خانوادت بیان پرستار رو میفرستم لباس هات رو عوض کنه تا مرخص بشی
دلم سامان را میخواست . هر چه زودتر . در دل گفتم:خدا آرام دیگه نیست تا هر چی که گفت همون لحظه بهش بدی اما میشه این بار به من سامان رو بدی؟
آرام هیچوقت طول دعا کردنش و پاسخ گرفتنش بیشتر از یک ساعت نمیشد اگر بیشتر از یک ساعت میشد میگفت (خدا نمیخواد منم دیگه نمیخوام)و من چقدر مسخره اش میکردم و سر به سرش میگذاشتم .
آرام کجایی تا ببینی حتی مکالمه های عادیمان هم شده ملکه ذهنم
صدای در آمد و بلافاصله صدای قربان صدقه های برادرم
از تخت پایین پریدم تا به سوی صدای برادرم بروم اما ظاهرا ارتفاع تخت بلند بود . روی زمین و هوا سامان کمرم را گرفت و مرا در آغوشش کشید . نفس های عمیق میکشیدم تا شاید اشکهایم سرازیر شوند و مثل آرام، آرام شوم اما نتیجه اش نفس تنگی های مکرر بود نه اشک ریختن .
و باز سامان به دادم رسید و اسپری را در دهانم گذاشت و بعد از چند دقیقه مرا روی تخت گذاشت و گفت :
-اخه من چیکار کنم با تو؟چرا خودتو داغون کردی دختر؟
سرم را پایین انداختم که در گوشم گفت :
-نمیخوای حرف بزنی من از خدامه ها . هم جیغ جیغ هاتو نمیشنوم هم مجبور نیستم هی بگم دهنتو ببند تا پسرا نگاهت نکنن.
نا خودآگاه لبخند زدم که سامان ندید گرفت و گفت :
-در ضمن نگران چشمهات هم نباش خوب میشن .
مطمئن شدم سامان که گفت مطمئن شدم خوب میشوم دلم میخواست از وضعیت آرام یا بهتر است بگویم خاک آرام بپرسم اما گفته بودم که ، دست و دلم به حرف زدن نمیرفت .
صدای باز شدن در آمد و بعد صدای زنی جوان:
-سلام اومدم لباس های بیمار رو عوض کنم .
سامان خواست بیرون برود که دستش را گرفتم
دستم را فشاری داد و بیرون رفت و با کمک پرستار لباس هایم را عوض کردم و به بیرون رفتم که صدای خنده ی پرستار را شنیدم :
-دست و پاش که از کار نیفتاده چشماش نمیبینه نیاز به ویلچر نیست .
اخم سامان را با همین چشم های بسته میتوانستم تصور کنم :
-خانم به شما ربطی نداره ممنون از کمکتون

دست من را کشید و روی ویلچر نشاند
سری به علامت تاسف تکان دادم که سامان همانطور که ویلچر را هل میداد در گوشم گفت :
-برا خودت تاسف بخور اون شالت رو هم بکش جلوتر

دستم برای شالم رفت که پیدایش نکردم و سامان زحمتش را از دور گردنم کشید .
بعد از راه نسبتا طولانی و دلگیر راهرو های بیمارستان به حیاط و سپس ماشین رسیدیم
و بعد از سوار شدن به سمت خانه حرکت کردیم بعد از چند دقیقه ی کوتاه صدای ترمز ماشین را شنیدم و صدای سامان:
-لباسهاتو عوض کن و دوش بگیر میریم هفتم آرام سر مزارش
باز هم چیزی نگفتم و با کمک سامان از ماشین پیاده شدم و به خانه و سپس به جای مرطوب
سامان با خنده گفت :
-قیافتو اونجوری نکن حمامه دقیقا پشت سرت شیر های دوشه و دو قدم جلوتر حولت منم دم حمام منتظرم لباس هات رو هم دربیار همینجا بذار بعدا میگم مامان جمع کنه
سری تکان دادم که بیرون رفت و منم بدون هیچ مشکلی دوش گرفتم و حوله را پوشیدم و طبق حدسم به سمت در راه افتادم که ظاهرا خوب بلد بودم و در را پیدا کردم و باز کردم که سامان گفت :
-آفرین دختر گل
دستم را گرفت و روی تخت نشاند و گفت :
-لباس هات کنارتن بپوش و بعد مستقیم بیا در اتاقته بیا بیرون اونجام
باز هم سری تکان دادم و کاری که گفته بود انجام دادم و رفتم بیرون که با راهنمایی های برادرم سوار ماشین شدیم و به سمت بهشت زهرا راه افتادیم
خدا سایه ی هیچ برادری را از سر خواهرش کم نکند .برادر یعنی بدون دلیل دوست داشتن و دوست داشته شدن

مجله تفریحی فان دبلیو

منبع و نویسنده : کانال Sokot_Mahtab

لینک دانلود
حجم فایل