مجله تفریحی فان دبلیو

انواع داستان-جوک-دانستنی ها-اخبار-موسیقی-ترس و وحشت و انواع داستان های ترسناک-خبر های ورزشی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و-جک های ناب جدید-مجله تفریحی

رمان هذیان | قسمت ۱

رمان هذیان,تمامی قسمت های رمان هذیان,قسمت اول رمان هذیان,داستان هذیان,رمان هذیان | پارت اول,رمان عاشقانه,بهترین رمان فارسی,مجله تفریحی فان دبلیو,رمان ایرانی

مقدمه:

جانان دختری از تبار جوانی :

در اوج جوانی و دخترانگی ام بودم .
جوانی کردم ، خامی کردم و شاید همین من باعث مرگ بهترین دوستم شدم . دوستی که شاید اگر لحظه ای زودتر چشمانم را به سمتش می‌گرداندم و دستش را میگرفتم او هم اکنون می توانست زندگی خوبی داشته باشد و همچنان دلخوشی خانواده اش بماند .v
زمان گذشت و من در تب گناه میسوختم تا اینکه…
تا اینکه به من تهمت دیوانگی زدند ،آنقدر گفتند تا این تلقین بیهوده به واقعیت تبدیل شد و دیوانه شدم.
این تلقین آنقدر بزرگ و سیاه شد تا جایی که شد کابوس شبهای من و البته برادرم.
با انتخاب اشتباه برادرم و حمایت خانواده ام نابودم کردند و من وارد دنیای تازه ای شدم که برای خود ساخته بودم .
دنیایی پر از هذیان .
هذیان و کابوس های شبی که پزشک برایم ساخته بود
هذیان های تلخ
هذیان های رویایی
هذیان های شبانه
هذیان های دلتنگی
و در آخر…
هذیان عشق .

شایا پسری از تبار حسرت:

من امپراطورم،امپراطور حسرت .
حسرت برای زندگی ام که اختیارش دست خودم نبود.
دیگران تصمیم گرفتند .
لعنت بر این دیگرانی که زندگی من را نابود کردند و درودی هر چند تلخ بر پدر و مادرم که در این نابودی شریک آنها شدند.
و در انتها لقب هایم شد سنگدل ، نابودگر ، بی دست و پا ، نالایق
نالایق؟
لیاقت نداشتن من را به خودم یاد آوری کردند؟ یا برای دخالت در نابودی زندگیم دلیل آوردند ؟
آری من نالایقم . لیاقت نداشتم شغلی که با تمام وجود دوستش داشتم را حفظ کنم و اسیر این بی دست و پایی شدم . من لیاقت انتخاب کردن در زندگی ام را نداشتم که اگر داشتم …
آخر جرم شناسی کجا تا روانپزشکی ؟
در یکی مردم را محکوم میکنی و در دیگری مظلوم.
اما من در روانپزشکی مردم را محکوم میکنم.
محکوم به دیوانگی
و این اولین اشتباه بود .
اشتباهی که کابوس شبهای دختری مظلوم شد .
و بیماری هذیانش، تبدیل شد به…
هذیانی به نام عشق .

چشمان من به التماس
در قاب چشمانت هنوز
در اوج درد در شب و روز
هذیان می گویم هنوز

از اشتباه دیگران ،در عمق چاه افتاده ام
در باب مرگ و زندگی ، ویرانه می سازم هنوز
گفتند دیوانه نشو ، این تاوان غم است
در کنج این غم سیاه ، هذیان میگویم هنوز

یکی بر بام خانه ای ، یکی هم در ویرانه ای
هر دو از این تب گناه ، از عشق میسوزند هنوز
جنون و عشق و خستگی هر سه در این ماتم سراست
جانان در این عشق تباه ، هذیان میگوید هنوز

مرگ تمام لحظه ها
در پیش روی من هنوز
وای! چرا من باز هم
هذیان میگویم هنوز؟

در انتهای زندگی ، در عمق این دلبستگی
جنون! مرز زندگی. دیوانه هستم من هنوز
دیوانگی مشق شبم . مجنون منم.رسوا منم
کسی نمیداند که من هذیان میگویم هنوز

در عمق تاریکی در این شب های کور
محتاج چشمانت هنوز
تو که نمی دانی که بعد از عشق تو
هذیان نمیگویم هنوز

عشق تو این دیوانگی ام را ، شکست
اما دریغ! این جنون هست هنوز
بعد تو درمان شد این تب های غم
این جنون شد عشق !
پس من همچنان ،هذیان میگویم هنوز

رها ، مهتاب ،آرام ، محسن ، فرید ، سامان و من . نفس های همه در سینه ها حبس شده بود به جز آرام و سامان کسی را در جمع به ظاهر خودمانی نمی شناختم . سامان که برادرم بود و آرام هم دوستم از دوران زایمان مادرهایمان .
بعد از پا به دنیا گذاشتن من مشکل تنفسی داشتم و آرام زردی بسیار شدید و نزدیک به دو ماه مادر های ما در یک اتاق بیمارستان در کنار هم زندگی میکردند و بعد از آن دو دوست صمیمی ماندند و این تا زمانی که ما هم بزرگ شدیم و بهترین دوست یکدیگر شدیم همچنان پابرجاست.
با صدای چرخیدن بطری حواسم به بازی به ظاهر جذابمان که هیچ چیز جز نگرانی و استرس برایمان نداشت نگاه کردم . چرخید و چرخید و چرخید . بازی مردانه بود هیچ شوخی در آن نبود به طور قطع هر کاری که به تو دستور میدادند انجام میدادی و هیچ کس به دیگری رحم نمیکرد. مگر من و آرام که در جمع با یکدیگر خوب بودیم ولی خلوت در زمانی دیگر جبران میشد .
بطری ایستاد چشم دوختم به ابتدا و انتهایش و یه سر را ادامه دادم تا به آرام رسیدم لبم را جوییدم بیچاره آرام
سر دیگرش را ادامه دادم خدا کند سامان باشد . رسیدم به باریکه ای میان من و سامان
با صدای مهتاب نفسم را یک ضرب بیرون دادم :
-سامان سریه پیش بازی کرد نوبته جانانه
لبخندی زدم و به آرام نگاه کردم که چشمکی زد و به شدت خنده ی من افزود .لبخندی دندان نما که شاید آخرین لبخند بود .
با سر سوال کردم که چه دوست دارد تا برایش تجویز کنم ؟
به صخره ی پشت سرم اشاره کرد .
برگشتم نگاه کردم و منظورش را فهمیدم من و آرام دیگر نیاز به حرف زدن با یکدیگر نداشتیم فقط نگاه و کمی اشاره همین و بس
رو به گروه گفتم :
-من میرم لب صخره راه برم آرام هم باید باهام بیاد و از اول تا اخر اون باریکه همراهیم کنه
سامان دخالت کرد :
-خطرناکه جانان خر نشو
رها در جواب برادرم با عشوه گفت :
-سامان گیر نده دیگه برای همه ی عالیه برای خواهرت خطرناکه
سامان در جوابش پوزخندی زد و گفت :
-چون هیچکس خواهرم نمیشه برای همین براش خطرناکه
از ته دل ذوقی کردم و قربان صدقه ی برادرم رفتم که با دو تا عشوه ی این دخترک خر نمیشد .
برای پایان یافتن بحث گفتم:
-سامان بیخیال من که همیشه رو نرده ی خونمون راه میرم آرامم همینطور پس جای نگرانی نیست
محسن با طعنه گفت :
-اقا سامان از کی تا حالا برای این بازی سوسول شدی؟
سامان بدون ذره ای مکث جواب داد :
-از همون موقعی که مجبور شدم خواهرام رو بیارم بالای کوه
آرام را خواهرش میدانست و یقین دارم که در این همه سال شاید کمتر از انگشت های دست با آرام چشم در چشم شده بود
بلند شدم و آرام بدنبالم آمد نا محسوس نگاهش کردم که ریز خندید و دستم را گرفت و به خودش به سمت لبه ی دره برد .
من جلو ایستادم و آرام پشت سرم . قدمی برداشتم که آرام گفت :
-خوب پیچوندیمشون هاا
با خنده گفتم :
-پس چی؟ هنوز جانان رو نشناختی؟
وشگون ریزی از پهلویم گرفت و با لحن شیرین همیشگی اش گفت:
-تند تر برو ذلیل مرده اینقدر حرف نزن
قهقه ای از ته دل زدم آرام سرش میرفت این تیکه کلام از یادش نمیرفت
تند تر رفتم که صدای آخش بلند شد
سریع ایستادم و پشت سرم نگاه کردم نشسته بود و پایش را گرفته بود . بالای سرش رفتم و نگران گفتم:
-چیشدی آرام خوبی؟
سریع سرش را بالا کرد و با آن نگاه شیطنت بار همیشگی اش گفت :
-دیدی دوباره گول خوردی؟
نفسم را بیرون دادم و محکم به بازویش کوبیدم و به راهم ادامه دادم
که سریع پشت سرم دوید و گفت :
-ناراحت شدی؟
نشده بودم دلیلی برای ناراحت شدنم نبود .
چند قدم دیگر رفتم و یهو ایستادم که آرام که سعی در رسیدن به من داشت محکم با کمرم برخورد کرد
و دستش را روی بینی اش گرفت و گفت :
-همین یه تیکه خوشکلیه منم تو بزن داغون کن باشه؟
چشمکی زدم و گفتم :
– یعنی قبول داری که فقط همین تیکه از همه جات قشنگه ؟
چشم غره ای رفت و گفت:
-نه خیر مامانم که ایرانی با قیافه ی شرقی بابامم که ایرلندی و بور مگه میشه تک دخترشون زشت بشه؟
قیافه ام را کج کردم و گفتم:
-حالا که شده خیلی هم خوب شده
دستش را دراز کرد تا ضربه ای به من بزند که فرار کردم و در لبه دویدم و آرام هم به دنبال من
هر دو قهقه میزدیم و میدویدیم اما این خنده ها شاید نه این بار قطعا آخرین ها بود …
به صخره کوچکی رسیدم و از رویش پریدم و چند قدم رفتم جلو صخره ی خطرناکی بود .
یاد آرام افتادم و برگشتم و فریاد زدم :
-آرام مواظب باش جلوی پات
در همان حال دویدن نگاهم کرد و خندید و چند ثانیه بعد صدای جیغ آرام ، فریاد سامان ، دویدن من و…
صدای جیغ آرام دلخراش بود آن هم آرامی که صدایش هیچوقت از صدای ورق زدن کتاب ها بالاتر نرفته بود و همین جیغ دلخراش تا ابد خطی ممتد بر ذهنم کشید .
با پاهایی لرزان لب صخره نشستم و به پایین نگاه کردم
و با گریه نالیدم :
-آرام این بار شوخی نبود کاش زودتر بهت میگفتم.

مجله تفریحی فان دبلیو

منبع و نویسنده رمان هذیان : Sokote_Mahtab@

 

لینک دانلود
حجم فایل