مجله تفریحی فان دبلیو

انواع داستان-جوک-دانستنی ها-اخبار-موسیقی-ترس و وحشت و انواع داستان های ترسناک-خبر های ورزشی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و-جک های ناب جدید-مجله تفریحی

داستان های ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام
مردی هستم که سال٧۶ازدواج کردم روز عقدظرف عسل وروغن خودبخود بهم خورد وشکست وریخت ازاونم موقع ببعد هرروز جنگ ودعوا شروع شد وادامه داشت تا عروسی کردیم واومدیم تهران ودریک منزل قدیمی که ارثیه مادرم بود شروع به زندگی کردیم
روز بروز زندگیمون بدترشد دست به هرکاری میزدم نمیشد وگره میخورد هرگره روکه بازمیکردم پنجاهتا گره زیرش بود طوری شد که مجبورشدم نون خشک خونه روبفروشم تابتونن ی دونه نون بخرم شبها خیلی ازیتمون میکردن طوری که سوزن کف پا وبدنمون میزدن گذشت تا زنم با دوتابچه رفت دانشگاه بابدبختی خرج دانشگاه ازادشودادم توی اموزش پرورش استخدامیشودرست کردم بدون اینکه من بدونم توی دماوند خونه اجاره کرده بود که بعداز دوماهونیم من فهمیدم تازه مشکلات اذیت وازار برام بیشتر شد هروقت باهاش همخوابگی میکردم انچنان اذیتم میکردن که نگو ونپرس بعدها متوجه شدن که زنم دوست پسر داره که بعدش ازمنزل فرارکرد وموضوعات زیاد وماجراهایی داشت….
ازوقتی که رفته حال وروزم خیلی بهتر شده ١٣٨٩رفت که روز بروز زندگیم بهتر شده
بارها بمن گفت تونمیتونی زن بگیری
بارهاگفت که کسایی طلسم وجادو کردن
گفت ی کسی قسم خورده نزاره ما زندگی کنیم
البته چون مرتکب زنای محسنه شده بهیچ وجه نمیخوام ببینمش
درواقع میخوام هرطلسم وجادویی به من وخونه من شده پاک بشه وبتونم مثل همه زندگی کنم ودیگه کسی نتونه علیه من کاری انجام بده
من الله توفیق

داستان های واقعی درباره جن و شیاطین

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام دوستان داستانی ک میخوام براتون بزارم ماجرای جن زده شدن خانواده۱۱نفره قزوینیه و واقعی هستش
فقط بچها بهتون توصیه میکنم خواهشا هیچوقت ب سمت احضار روح و این جور کارها نرید چون درسته ک بعضیا برای دلگردمی یا بر اساس اعتقاد خودشون میگن روح و جن وجود نداره
ولی من میگم خیالتون راحت روح و جن حتما وجود داره تو قرانم ازش گفته پس چرا خودمونو گول بزنیم؟؟
ولی این موجودات دیده نمیشن تا زمانیم ک باهاشون کار نداشته باشیم خودشونو نشون نمیدن(بعدا میگم چ چیزایی باعث میشه جنا اجازه پیدا کنن ادم رو اذیت کنن) ولی در کل اگ ما کرم نریزیم باهامون کاری ندارن وگرن ی بلایی سرمون میاد
پس لطف کنین حتی واسه کنجکاوی هم سمت اینجور چیزا نرید
حالا داستان:
عضاى هشت نفره یک خانواده قزوینى ادعا مى کنند که از ۱۱ماه پیش یک بچه جن با آنان در ارتباط است!!اعضاى هشت نفره یک خانواده قزوینى ادعا مى کنند که از ۱۱ماه پیش یک بچه جن با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسیله اواز آنچه در آینده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان این خانواده پس از دوستى و آشنایى با این بچه جن دچار مشکلات شدید روحى و روانى شده اند.نخستین بار چه گذشت :خانه در محله اى قدیمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه که روى داده مى گوید: ۱۱ماه پیش بود. پسر کوچکم که ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شدیدى شده و در ناحیه گردن تمام رگهایش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناکى با تمام ما درگیر شده بود.وى گفت: از اینکه پسرم دچار جنون آنى شده ترسیده بودم ونمى دانستم چه کار کنم، هیجان او به اندازه اى بود که همه به او خیره شده بودیم تا اینکه او جلوى آینه رفت و در آن شروع به حرف زدن کرد.وى گفت: بعد از آن کم کم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: این دختر دوست من است. ما هیچ کس را نمى دیدیم ولى او در آینه شروع به صحبت کردن با او که روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بودیم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در یک لحظه پارچ را برداشته و به دیوار کوبید و گفت: مامان! حواست کجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خیلى از این وضعیت احساس خطر کردم براى همین بود که همان روز پسرم را به نزد یک متخصص روانپزشکى بردم و مشکل را با آنان در میان گذاشتم ولى دکتر قرص آرامبخش براى او نوشت که هیچ تاثیرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى کرد.
ادامه داستان
وى گفت: وضعیت پسرم همه اعضاى خانواده را پریشان کرده بود. همه نگران وضعیت او بودیم و مى ترسیدیم که مبادا بلایى سر او بیاید. در این میان دخترم که تازه نامزد کرده بود بیشتر از بقیه احساس نگرانى مى کرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم که پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشیند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.دخترم دیگر از خانه بیرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گریه مى کرد. فکر مى کردم به خاطر وضعیت برادرش به این روز افتاده است، ولى بعد ازچندروز حالت عجیبى از او سر زد او ناخن هایش را به شدت مى جوید و در زمانى که در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعیتى که پیش آمده بود گلایه مى کرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد که او ناراحت شود و سرانجام به توصیه من رفت و آمدش را به خانه ما کم کرد.این پدر ادامه داد: دخترم در حرفهایش جستهو گریخته از دخترى حرف مى زد که ما قادر به دیدن او نبودیم. او کم کم دیگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد که به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تکان مى داد که انگار دارد موهاى کسى را شانه مى کند.وى ادامه داد: چند روزى گذشت یک روز تشنج شدیدى به او دست داد و در یک لحظه به طرف من حمله کرد. از این رفتار دخترم تعجب کردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى که براى دوست من به وجود آمده است. سعى کردم او را آرام کنم. از او علت راپرسیدم و او گفت: تو دست هاى دوست مراسوزانده اى.*سومین جن زدهپدر مى گوید: پسر دیگرم هم بعد از مدت کوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرفمى زد که ما او را نمى دیدیم. مى دانستیم که این پسرمان هم مثل آن دوتاى دیگر جن زده شده است.

داستان های ایرانی ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو

من زمانی که ۱ سالم بود اتفاق ترسناکی برام افتاد . مادرم تعریف کرد:وقتی کوچیک بودی یکبار رفتیم خونه مادر جونت (مادر پدرم)برای احظار روح تو خیلی کوچیک بودی ما شروع کردیم به احظار روح.تو هم داشتی با اسباب بازی هات بازی میکردی ما تصمیم گرفتیم که روح مادرمادر جونتو احظار کنیم
همه اونجا بودن(از جمله :خاله بابام.عمه هام و خیلی های دیگه)
شروع کردیم ازش سوال کردیم اما هیچ کس جواب نداد.بیخیال شدیم چراغا رو روشن کردیم متوجه یه چیز عجیب شدیم اونم تو بودی داشتی میرقصیدی انگار یه نفر داره برات دست میزنه.بقیه گفتن شاید دیوونه شدی ولی ماجرا ترسناک تر شد.مادرم گفت اومدم جلوت ولی منو نگاه نمیکردی همش دیوارونگاه میکردی .صداتمیکردم اصلا نگام نمیکردی همش دیوارو نگاه میکردی و قهقه میزدی خیلی برات ترسیدم به صورتت اب زدیم یه دفعه صدات رفت بالا یعنی گریه کردی انگار از خواب بیدارت کرده باشیم. یکدفعه خاله بابات گفت ننه ننه و غش کرد وقتی به هوش اوردیمش گفت که روح مادر شو دیده که داره میاد طرفش .
من خودم که این اتفاق افتاد برام چیزی یادم نمیاد ولی عجیب تر از همه با اینکه نه عکی ازش دیدم نه خودشو ولی قیافه اون همش تو ذهنمه

داستان های اجنه

مجله تفریحی فان دبلیو

من اسمم محمد علیه از قایمشهر
منو دوستام ساعت دوازه شب تا دو می رفتیم تو خیابون و والیبال بازی می کردم چون خیلی خلوت بود و کسی مزاحم ما نمیشد
یکی از شبا ساعت ۱۲:۳۰ رفتم دنبال دوستم.دوستم تو حیاط خونشون داشت بند کفش رو میبست منم داشتم با توپ بازی میکردم که که ی صدای خیلی آشنا گفت محمد علی
من دور رو برم رو نگاه کردم کسی نبودگفتم حتما خیالاتی شدم ولی باز منو صدا زد منم دوباره نگاه کردم ولی هیچ کس نبود فقط من تو کوچه تنها بودم و دوستم که تو خونشون نشسته بود بند کفشش رو می بست.برای بار سوم که منو صدا زد من فکر کردم حتما یکی از دوستامه می خواد منو اذیت کنه منم گفتم ها چیه
گفتش بیا
گفت بیا کارت دارم و من گفتم نمیتونم…
دوباره گفتش محمد بیا یه لحظه منم گفتم تو بیا من کار دارم.
آقا طاها میاد بیرون گفتم کی بود ولی بهم نگفت
بعد که من قسم خوردم شوخی نمی کنم گفت نه من چیزی نشنیدم شاید جن بودش!!!البته کلی حرف زدیم و ….
در کل من اینو به چند نفر گفتم گفتن احتمالا جنه و دنبال صداها نرو
اون دوستمم این اتفاق باسه پدربزرگش افتاده که پدر بزرگش تا قبرستون محلشون دنبال صدا رفت

داستان های واقعی ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو

این یکی از خاطرات منه که از همه برای خودم ترسناک تره !
یه شب ، ۱۰ یا ۹ سالم بود ، توی هال به تنهایی خوابیده بودم . تلوزیون نگاه میکردم . ابتدا متوجه شدم پتو بدون هیچ علتی تکون میخوره
یعنی نه باد کولری بود و نه چیز دیگه منم پاهام رو تکون نمی دادم .
خلاصه توجه ای نکردم اما همینطوری میگفتم بسم الله ….. ولی تموم نمی شد . تا اینکه تصمیم گرفتم بخوابم . من هم وقتی سر جای خودم یعنی روی تخت خودم نیستم روی شکم میخوابم ، همین که خوابیدم . یعنی توی اون حالت قرار گرفتم . ۶ تا تیزی ، خودم فکر میکنم ناخن بوده باشه سه تا اونطرف بدنم و سه تا اونطرف بدنم ( دقیقا روی پهلو ها ) فرو رفتن و همزمان احساس کردم یکی روم خوابید . مثل بختک نبود . فقط سنگین بود طرف ، دهنم بسته شده بود و نمی تونستم یه کلمه هم حرف بزنم . یه حس خاصی هم بهم دست داده بود
چطور وقتی چشم سوم تحریک میشه ؟ یه احساسی اونجا میکنی ؟
من اون احساس رو توی کل بدنم داشتم .
بعد از چند دقیقه ناپدید شد اون موجود هرچیزی که بود .
حتی اون فرورفتگی روی پهلوم که اثر ناخن ها یا هرچیز دیگه ی اون بود اثرش مونده بود . که وقتی به پدر و مادرم نشون دادن همه حرفاشون درباره خیالات و خواب از بین رفت .
اما این خاطره ترسناک به بزرگترین معمای عمرم تبدیل شد . چون هیچوقت نفهمیدم که اون موجود چی بود . برای چی سراغ من اومده بود و ……….
البته تازگی ها معمای بزگتری هم دارم ولی این معما به نظر حل نشدنی میاد

داستان های ترسناک ایرانی

مجله تفریحی فان دبلیو

من معمولا شبا دیر وقت میخواهم دیشب هم طبق معمول ساعت ۳ میخواستم بخوابم داشتم مسواک میزدم همیشه عادت دارم کنار پنجره مسواک میزنم جلوی پنجره خونمون هم به کوچه و خونه هست ولی دیشب با بقیه شبا فرق داشت دیشب وقتی کنار پنجره بودم یه مردی رو دیدم که با یه حالت غمگینی به دیوار تکیه داده بود و صدای ناله ازش میومد اولش فک کردم یه معتاد یا یه ولگردی چیزی هست ولی صداش عجیب بود اصلا شبیه آدم عادی نبود یه کم ترسیدم میخواستم برم پایین بفهمم جریان چیه از پله ها داشتم میرفتم پایین ولی وقتی خواستم درو باز کنم که یه احساس سرما عجیبی کردم اونم وسط تابستون بیشتر احساس رو از پشتم احساس میکردم همین که برگشتم عقب همون مردو دیدم ولی رو به پشت واستاده بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بدنشو چرخ بده سرشو ۳۶۰ درجه به سمت من چرخوند قیافه اش به حدی ترسناک بود که نزدیک بود قالب تهی کنم صورت کوبیده مثل اینکه یه نفر خفه اش کرده بود با دندونای شکسته منم همونطور بدنم قفل شده بود هیچکاری نمیتونستم بکنم تا اینکه چشمامو بستم و وقتی باز کردم رفته بود با سرعت رفتم بالا میخواستم بخوابم ولی خوابم نمیبرد جالب ابنه که تا ساعت ۴ صبح صداش میومد ولی جرات نمیکردم از جام پا بشم جالب تر از این هم اینه که چند تا از همسایه ها هم صداشو شنیده بودن…دوستان بنظرتون چی بوده؟ خیلی فکرم درگیرشهسلام دیروز رفتم افسریه پیش دختر داییم موضوع جالبی رو برام تعریف کرد ،دختر داییم پیش دانشگاهیه وتهران هم دوره های پیش دانشگاهیش از تابستون شروع میشه . میگفت هفته پیش خانومی رو به دبیرستان آوردند که بسیار محجوب و زیبا بود چادری بر سر کرده پوشیه زده بود اما وقتی داخل شد پوشیه را برداشت .گفت میخواهم برایتان اتفاقی که برایم افتاده است را تعریف کنم دوستان من از زبان خود آن خانوم نقل میکنم؛ ۲۱ سالم بود دختر شر وشوری بودم نه اهل نماز نه روزه حتی آیه ای از قرآن را نخوانده بودم مگر به اجبار ودر مدرسه همیشه با تیپ فجیهی به بیرون میرفتم و مادرم را دل آزرده میکردم روزی داشتم از خیابون رد میشدم که ماشینی با من برخورد کرد ومرا ضربه مغزی کرد تا بیمارستان درد کشیدم ووقتی همه را بالای سر دیدم بیهوش شدم که یک دفعه دیدم خودم روی تختم اما دارم خودم را میبینم و متوجه شدم حالا روح هستم روح بشدت حرکت کرد بصورت پرواز روی زمین تا به تونلی رسیدم داخل صحرایی شدم در آنجا آقای بسیار زیبا و بلند قدی را دیدم که نورانی بود تا مرا دید روی برگرداند وپشت برمن کرد روح باز حرکت کرد خود را در اتاقی دیدم که دو صندوق در آن بود و موجودی بسیار ترسناک که همانا شیطان بود بطرفم آمد در صندوق باز شد فرشته ای بمن گفت در اینجا باید کار ای خوبت را از صندوق برداری بطرف او پرتاب کنی من هم شروع کردم و خوبی ها را بسمتش سوق دادم اما طولی نکشید صندوق خالی شد ‌و من تازه فهمیدم که ای وای من درآن دنیا چه کردم هیچ کار خیری ندارم ببه جای دیگری رفتم جهنم را دیدم به شدتی ترسناک بود که روحم تا شد روی زمین آنجا آتش نبود مواد مذاب بود باز همان موجود ترسناک را دیدم با لیوان آبی به سمتم آمد و گفت بخور و بنده من شو من عقب رفتم و پرت شدم باز به همان صحرای اولیه آن آقای بلند قد گفت ببریدش تا مواد مذاب بخورد تو جهنمی هستی در آن جاودانی دو موجود ترسناک مرا شلاق زدند شلاق هایی که بطور حتم اگر جسم بودم تمام استخوان هایم خورد میشد خوک هایی را دیدم که صورت آدم داشتند بسیار ترسناک بود یک دفعه تکانی خوردم و خود را روی تخت یافتم و دکترانی که شک میدادند آری واقعا برای لحظاتی مرده بودم از آن ببعد دیگر خطا نکردم حال۲۸ سال دارم من آن آقای نورانی را در خواب دیدم که لبخند زیبایی بمن میزد 🙂 . خلاصه که اینم از لحظاتی در دنیای باقی .

مجله تفریحی فان دبلیو

توجه داشته باشید که منبع این داستان ها از کانال VAHSHAT میباشد و ما هیچونه مسئولیتی نداریم

لینک دانلود
حجم فایل