مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان های ترسناک ۳

 

داستان های ترسناک ۳,مجموعه داستان های ترسناک,داستان,داستان ترسناک,داستان ایرانی ترسناک,داستان های واقعی ترسناک,داستان جن و شیاطین,ترسناک ترین داستان های جن

یه روز دوستم تو خونشون تنها بود، یعنی پدر و مادرش اینا مسافرت بودن و چند روز هیچکی پیشش نبود!!!
بعد از گذشت چند روز من رفتم که بهش سر بزنم، دقیق روز قبل از اینکه مامان باباش اینا بیان!!
دیدم هراسونه و خیلی آشفته است و اینا، بهش گفتم فلانی چته؟ چه مرگته؟ هیچی نگفت نشستیم به صحبت کردن تا آخر سر به حرف اومد!! گفت یه چیزی بهت میگم ولی شاید باور نکنی!!
البته من همیشه منطقی برخورد میکنم، گفت دیشب نصف شب بود دیدم از داخل حالمون یه صدایی میاد رفتم تو حال دیدم یکی واستاده و پشتش بهمه، رفتم جلو برگشت!! دیدم یکی تو خونه مونه دقیقااااا عین خودم! میگه خیلییی شبیه خودم بود!
گفت اولش واقعا ترسیده بودم بعدش که دیدم خودم هستم یکم آروم تر شدم، شروع کرد باهام حرف زدن در مورد دنیا و آدمها و اینا من بهش شک کردم حرفهاشو باور نکردم!! گفت میخوای بهت نشون بدم که حرفهامو باور کنی؟!(با عرض پوزش حرفهاشو همشو یادم نیست یه سری هاشم نمیتونم بگم) بعد گفت دستتو بده بهم و چشماتو ببند!! میگه چشامو چند لحظه بستم وقتی باز کردم جای دیگه بودم اصلا یه جای دیگه که تا الان ندیده بودم!! بعدش منو برگردوند به اتاقم و رفت!!
اما جالبی این ماجرا اینجاست که بعد چند ماه ازش یه سوال درمورد اون اتفاق کردم، با کمال تعجب بهم گفت چیزی یادش نمیاد!!!! اصلا داستان رو کلا یادش نمیومد، کسی هم نیست که به این راحتی چیزی یادش بره و ضمن اینکه نه آدم دروغگوییه نه آدمی که بخواد مثلا چیزی نگه!! واقعا خیلی عجیب بود من کل داستانشو از اول براش گفتما ولی بازم حتی یکمشو یادش نیومد!!
تمام

سلام به تمام دوستداران عزیزومحترم.من ۲۳ ازتهرانم و خیلی دوست داشتم اطلاعات درستی رو که من سالهاست که روی این موضوع دنیای فرشتگان خداوند و جن وشیطان ها تحقیق میکنم وحتی براساس بعضی ازاطلاعاتی که دراختیارتون میذارم ازچندتا ازاستادان بزرگ ماوراء طبیعت پرسیدم.من خیلی وقتهاست که عضو این کانالم فرصت نمیکردم که نظر خودم رو براتون درمیوون بذارم.خوب میریم سراصل مطلب وکمی هم طولانی .دوستان عزیزی که می خوان باجن درارتباط باشند باید چندتا از نکته هارو حتما رعایت کنند: باید عدد ابجدی رو به طور دقیق ازطریق استاد یاد بگیرید_عدد ابجدی یعنی چی یعنی اینکه اول ازهمه باید به طور دقیق اسم خودتون و نام مادرتون به طور ریاضی کبیرو صغیر محاسبه کنید که همزاد شما ازکدوم گروه جن ها هستش مثلا گروه های ( مسلمون شیعه_سنی_مسیحی_یهودی_بودایی_کافر_خناس_ووووووو گروه های دیگه) بعد ازطریق عدد ابجدی متوجه بشید که ازچه عنصری هستید یعنی عصنرتون از(آتش_خاک_باد_آب) ؟_و ماه عدد ابجدی شما چه ماهی هست؟(ماه ابجدی اصلا مربوط به ماه تولد شمانیست)_و اینکه اگه عدد ابجدی شما بالای عدد ۵۰باشه همزاد شما ازشما دوره واگه پایین ۵۰باشه به شما خیلی نزدیکه_نزدیک بودن همزاد به انسان دوتا دلیل داره یکی اینکه به انسان کمک میکنه وخیرخواهش رو می خواد ولی دلیل دیگه ۷۰درصد نزدیک بودن همزاد به انسان اصلا خوب نیست وباعث ضررو زیان به انسان می رسونه وباید ازطریق استادان ودعا همزاد اون شخص رو دور کرد _و گاهی وقتها همزاد های جنی مخالف ادم ها هستند.یعنی یه دختر همزاد جن مخالف داره که مذکره وبه قول گفتنی پسر ویا همین طور برعکس_ واین مخالف بودن همزادها برآدم باعث میشه که دختریا پسری که دم بخت هستند ودختری که خواستگار نداره وپسری که هر خواستگاری میره به مشکل برمی خورند یا هدفی که تو زندگی دارند به اون هدفشون نرسند_دوستان عزیزی که می خوان با جن درارتباط باشند بایدبا استاد عالی اموزش ببینند وچله انجام بدند.وهرکسی نمیتونه با جن درارتباط باشه واین بستگی به عدد ابجدی شما داره.ویه نکته ای که از همه مهم تره باید ایمانش به خدا خیلی زیاد وقوی باشه باید درمورد خدا خیلی اطلاعاتش زیاد باشه.ارتباط با جن به همین راحتی ها نیستش عزیزای دلم.قبل اینکه با جن ها ارتباط برقرار کنید حتی اموزش عالی هم دیده باشید بعد چندسال یا چندماه امادگی کافی داشته باشید اینو مطمئن باشید جن ها حتی اگه به شما اسیبی نتونن برسونن به خانواده هاتون یا عزیز یا دوستانتون خطرایجاد میکنند به هرنحوی که فکرش رو کنید.البته درسته جن های خوب و مهربون زیاد داریم و ایمان وخدایی هستند اما نمیشه که برای همیشه به خدمت درشون بیاریم که همیشه ازما آدم ها دربرابر جن های کافروشیطانی محافظت کنند.چون بالاخره خانواده دارند وزندگی میکنند.وزمان های خاصی جن های خوب به ادم ها کمک میکنند. عزیزان نباید ۴۰روز ازغذاهای گوشتی استفاده کنیدوقتی که اموزش ارتباط با جن انجام میدید.باید خیلی پاک باشید وبه نظافت هاتون رسیدگی کنید_( برای ارتباط با جن یا همزاد آیا مشکلات روحی دارید؟دست وپاهاتون تند تند دردمیکنه؟ مشکل ناراحتی قبلی دارید؟ بیشتروقتها سرتون دردمیکنه؟ اگه این مشکلات رو دارید به هیچ عنوان نباید سمت جن ها رفت . دوستان خوبم اموزش هایی که چطور انجام میشه رو من وهیچ کس ازاستادان یا کسایی که اموزش جن گیری بلد هستش رو تو اینترنت هیچ وقت برای علاقه مندان نمیذارند که یه وقت راه اشتباهی رو انجام نده و اتفاق های تلخی براتون پیش نیاد.من فقط نکته های مهم قبل اموزش رو گفتم که متوجه بشید چه چیز هایی لازم هستش در قبل از اموزش دیدن.امیدوارم از اطلاعاتی که دراختیارتون قرار دادم کمکتون کرده باشم.ایشالله در سری بعد اطلاعات دیگه ای ازدرمورد جن وفرشتگان براتون میذارم.

سلام علی هستم. داستانی که میگم واسه یکی از دوستام اتفاق افتاده. گفت منو یکی دیگه از دوستام تصمیم گرفتیم بریم تفریح و تمام وسایل لازم رو با خودمون بردیم. شب که شد چادر زدیم و بعد از خوردن شام رفتیم توی چادر که استراحت کنیم. انگار یکی به چادرمون دونه دونه سنگ پرت میکرد. رفتیم بیرون ببینیم کیه دیدیم هیچ کی نیس ولی به محض اینکه دوباره وارد چادر میشدیم سنگ ریزه پرت میکردن.فهمیدم که کار آدم نمیتونه باشه چون اگه میخواستن میتونستن بهمون صدمه بزنن یا سنگای بزرگ تری رو پرت کنن. دوستم خیلی ترسیده بود. هی تند تند میگفت بسم الله. هر طوری که شد شب رو به روز رسوندیم و فردا یه پیرمردی که اومده بود به زمین های کشاورزیش سری بزنه به ما برخورد و یه خورده با ما صحبت کرد مام ازش پذیرایی کردیم. خیلی خوش صحبت بود ازش پرسیدیم که از کجا میای گفت این کوه رو رد کنی بعدش یه روستاس که ما اونجا زندگی میکنیم. بهش گفتیم چه اتفاقی برامون افتاده. بهمون گفت این حوالی جن داره فقط سر به سرتون میزارن اذیتتون میکنن ولی تا حالا نشده به کسی آسیب برسونن پس نترسین. خیلی هم تعارفمون کرد که بریم خونشون ولی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم یه جای دیگه.

ترجیح میدم اسممو نگم
سلام ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مال تقریبا ۳سال پیشه‌…
اونموقه مایه خونه داشتیم که حیاطش با یه جنگل زیاد فرقی نداشت
همیشه وقتی ازپنجره به حیاطمون نگا میکردم ازسر تلقین الکی هم که شده بخودم میگفتم تو این حیاط یه حیوون یا یه موجودی هست همیشه یه باور قلبی قوی نسبت به این موضوع داشتم
و این باور من از زمانی شکل گرفت که
ما تو حیاطمون داشتیم آش درست میکردیم من دور دیگ رو با چوب پر کردمو آتیش زدم .دور این دیگه ۴تا پایه آهنی بود که یکیشون فرسوده بود
من رفتم داخل خونه .پدرم خونه نبود مادرمم رفته بود وسایل آشو بخره و همسایه هارو بیاره تا بهش کمک کنن
تقریبا وقتی هوا داشت تاریک میشد
من یکم خسته بودم خوابم برده بود…
تو اون حالت خواب یهو با صدای یه جیغ از طرف حیاط ازخواب پریدم . وقتی بیدار شدم دستوپامو گم کردم داشتم میرفتم به طرف در حیاط گفتم شاید واسه مادرم اتفاقی افتاده
درست وقتی رسیدم که درو باز کنم یادم افتاد کسی تو این خونه نیست. من تنهام
هوا دیگه کاملا تاریک شده بود.
یه حس عجیبی بهم دست داد
از پنجره که به حیاط نگا کردم …..
دیدم پایه دیگ آش شکسته همه آش ریخته .
درست روی همونجایی که آش ریخته بود
شاید باور نکنید
ی دختر بچه نشسته بود
از تعجب و شدت ترس خشکم زده بود
سه بار بلند گفتم کی هستی …..
انگار که منو میدید ولی محل نمیکرد
به خودم میگفتم این یه خوابه بده
الان بیدار میشم میبینم هیچکدوم از این اتفاقا نیوفتاده
دوباره که به آرومی و با لرز سرمو بالا آوردم تا نگا کنم دیدم داره گریه میکنه
ولی صدا نداره. قیافش و طرز کاراش برام غیرقابل توصیف بود هنوزم هست
نمیدونم با چه سرعتی از در پشتی فرار کردم دویدم تا خونه خاله زری(همسایه و دوست صمیمی مادرم)
منو دید برام آب آورد ماجرا رو براش گفتم خندید فک کرد دارم شوخی میکنم
مادرمم باور نکرد
گفتن زده آشو ریخته میخواد بزنه کوچه علی چپ .واقعانم هرکس دیگه ای بود چنین فکری میکرد
مادرم گفت بیا بریم خونه ببینم چیکار کردی
وقتی رفتیم خونه دیگه اثری از اون دختر نبود به مادرم گفتم مامان به قرآن مجید اینجا یه دختر بود داشت گریه میکرد و……..
از اونجایی که داشت کم کم میترسید باهام بحث کرد گفت یبار دیگه از این چرتو پرتا بگی به بابات میگم
این ماجرا همینجا کم رنگ شد ……
ولی من هنوز بهش فکر میکردم
دیگه مطمئن بودم که تو این حیاط یه چیزی هست
تقریبا۱ماه گذشت
من شبا تادیر وقت سرم تو گوشیه
اتاقمم سه تا کمد داشت دوتا جلوی تخت یکی بقل تخت.(اینو توذهنتون بسپارید)
تو فیسبوک واسه خودم چرخ میزدم
یهو یکی در اتاقو زد اصلا حرف نزدم
دوباره زد گفتم بابا تویی
محل نکرد
یهو گفت. ؛راست میگفتیا
صدارو نشناختم
گفتم چیو
صداشد صدای مادرم
گفت دختر تو حیاطمون
ترسیدم
چندتا فوش بد دادم **********
ضربان قلبم به درجه سکته رسیده بود
مادرو پدرم که طبقه پایین بودن
امکان نداشت اونا باشن
بزور میخواستم بخوابم
چشامو بستمو خودم زدم به خواب
دوباره صدا شنیدم کمد بقل دستم انگار توش زنبور بود یه چنین صدایی همونجا یه فکر به سرم زد زنگ زدم به گوشی پدرم که بالا بود بهش گفتم فقط بیا اتاق بابا فقط بیا
وقتی اومد اون صداهم قطع شد
هر چی پیش اومدو براش گفتم
از اول‌تا اخر…….
فرداییش یه ملا اورد
ماجرارو به اونم گفتم
همشو….
برگشت گفت شما بچه جنو سوزوندین
تقصیرم از بچتون بوده واسه همینم
اونا دارن اذیتش میکنن
یه دعا خوند بعدش
یچی تو کاغذ نوشت گفت اینو ۳روز با خودت نگه دار بعد برو همونجا که آش ریخته دفنش کن

بعد سه روز دفنش کردمو شکر خدا تاالان دیگه هیچ مشکلی پیش نیومده

حواستون باشه مایعات داغ تو جاهای تاریک نریزید

سلام اول از همه باید به بازماندگان زلزله کرمانشاه تسلیت گفت و بعد بریم سر داستان.
یه پسر ۲۵ساله که خیلی پسر با ایمان و مسجدی که اسمش رسوله و همسایه ما هستش این داستان که تعریف میکنم از زبان رسول هستش و برای دوستش اتفاق افتاده من ۱۸سالم بود که داخل حوزه درس میخوندم یه رفیق صمیمی داشتم که اسمش حسن بود خیلی جدی و با هوش تازه دو ماه از امدن ما به حوضه گزشته بود که حسن رفتارش عجیب شد میگفت شبا با یکی اروم صحبت میکرد و روز ها هم خیلی دیر از خواب بلند میشد و خیلی کلافه بود یه روز میخاستیم بریم شام بخوریم صدای جیغ از اتاق حسن امد همه با وحشت به طرف اتاق دویدند که حسن با قیافه مظلومانه انگشت اشاره خودشو برده سمت تخت که میگفت ((اون مو زرده اونجاست اون مو زرده اونجاست))خلاصه گزشت تا یه چند روز دیگه که دباره با جیغ داد همرو از خواب بلندـکرت و بازم میگفت مو زرده افراد حوضه خیلی نگران حالش شدن و پدرو مادرشو خبر دار کردن پدرو مادرش شب بعدش امدن و حسنو بردن پیش دعا نویس بعد یع هفته بازم برگشت به حوضه که حالش روبه راه بود و شاد بود منم خیلی از این بابت خوشحال شدم که دوستم حالش خوب شده ولی بدترم شد.
بعد یه هفته حسن بسیار خشن و بد دهن شده بود و جواب هیشکی رو نمیداد و همش میگفت ولم کنید عوضیا بی دین ها(( به افراد حوضه این فحشارو میگفت))من دیگه داشتم واسه حسن نگران میشدم خیلی فرق کرده بود شبا همش در هم اتاقی هارم باز میزاشت تا از شدت سرما همه از خواب بلند شن حتی یه روز من با اعصبانیت بهش یه سیلی محکم زدم که دیگه مسخره بازه در نیاره ولی گوش کن نبود همه ی کتاب های منو پاره کرده بود همینطور داشت ادامه میداد یه ماه پس از اتفاقا حسن به طور عجیبی غیبش زده بود هر چی گشتن پیداش نکردن چند ساعت بعدش صدای افتادن چیزی توی انبار حوضه که خیلی بزرگ بود امد صدایی مثل شکستن شیشه بعد چند دقیقه حسنو اوردن بالا که بی هوش بود و بعد بردنش بیمارستان و دیگه هیچوقت نیامد حوضه بعد چهار سال وقتی درس حوضه من تقریبا تمام شده بود به خونه برگشتم بعد چند ماه خوانواده حسنو پیدا کردم و از پدرش پرسیدم که چه اتفاقی براش افتاده بود چرا دیگه نیامد واسه حوضه که با حالت بغض گفت الان حسن حالش خوب نیست و بیمارستانه دوباره پی گیر شدم و فهمیدم که حسن الان دو ساله که فوت شده و پدرش هم یه جورایی تیمار شده یعنی روانی من خیلی از با حسن صمیمی بودم در حد برادری

مجله تفریحی فان دبلیو

http://FUNW.IR



لینک دانلود
حجم فایل