مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان خانه ۶۶۶ | قسمت دوم

خانه ی ✝️ ۶۶۶ ✝️

بخش دوم

با هم وارد خانه شدیم,او پشت سر من بود و کاملا بهم اعتماد داشت,وقتی وارد خانه شد,افراد دست اونو بستن و وسط دایره نشاندن.
رو به من گفت :اینجا چه خبره ؟ اینا کین.
من بهش گفتم :سرورم دستور دادند تو رو وادار به پرستشش کنم.
-من که به خدا ایمان دارد,درسته نماز نمیخونم ولی ایمان دارد.
من گفتم :منظورم شیطان بود.
زد زیر خنده و فکر کرد دوربین مخفیه ولی بعد که چهره های جدی ما رو دید ترسید و گفت :ابلیس چه فوایدی برای من داره که اونو بپرستم ؟
با خنده گفتم :لذت کشتن آدمای نادونی که به خدا ایمان دارند,مگه تو به من اعتماد نداری ؟ پس بحرفم گوش کن وگرنه مجبور میشم بلایی که سر اونای دیگه آوردم سر تو هم بیارم.
بهم گفت :من هیچ وقت به ابلیس پناه نمی برم و تو هم نادانی.
مجبور بودم وظیفه ام رو انجام بدم,رو به روش نشستم,دستاشو گرفتم و بهش التماس کردم به ابلیس پناه ببره,نمی خواستم از دستش بدم.ولی اون نظرش عوض نشد.چاقو رو برداشتم و بدنشو زخمی کردم.بعد ریختن خونش درون ظرف,شروع کردم به خواندن متن صفحه ی ۳۲۷.هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره,بعد پایان متن به زمین افتاد و از خون بالا آورد,تحمل اون صحنه رو نداشتم و بقیه ی کارو سپردم دست علی که یکی از وحشی ترین شیطان پرستانی که دیده بودم,اون قربانیانش رو با بدترین شیوه می کشت و بیشتر اوقات سلاخی می کرد,ولی من سعی می کردم بی درد قربانیانم رو بکشم.
بعد از خارج شدن از خانه وارد قبرستان شدم,ساعت کمی از ۱ بامداد گذشته بود.سر قبر استادم (کسی مامور آموزش من بود ) نشستم . یک گربه ی تمام سیاه اونجا پرسه می زد.به استادم گفتم :چرا این مردم نادان به خدا ایمان دارند ؟ چرا به شیطان پناه نمی برند, تعداد شیطان پرستان روز به روز کم میشه تا زیاد. باید یک فکری کرد.
علی اومد و گفت که وظیفه اش تمام شده.با هم بسمت خانه را افتادیم. باید منتظره گروهی از شیطان پرستان می بودیم که قرار بود فکری به حال و اوضاع کنیم و جشن سرباز ارشد منو بگیریم.خسته بودم برای همین رفتم بالا تا استراحت کنم,در خانه رو بستم و به خوابی رفتم که نفهمیدم کابوس بود یا….

ادامه دارد….

منبع:کانال ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو



لینک دانلود
حجم فایل