مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان خانه ۶۶۶ | قسمت اول

خانه ی ✝️ ۶۶۶ ✝️

بخش ۱

خانه ی ۶۶۶,یکی از بدترین خانه های جنوب تهران,خانه ای که درونش جلسات شیطانی و آموزش شیطان پرستی انجام می شد,خانه ای بدون همسایه و قدیمی,در کناره های این خانه خرابه های زیادی بود و تقریبا هرکی سرش تو لاک خودش بود.خوب وقتی اسم خرابه میاد حتما پشتس اسم معتاد و…..هم میاد.هرکی به شیطان ایمان میاورد و پیمان می بست,عضوی از ما بود و هرکی قبول نمی کرد اون رو کشته و خونشو می خوردیم.یک روز فرمانی اومد که باید یکی از حاجی های مسجد که مراسم و آموزش قرآن برگزار می کرد و به بچه ها در ازای خواندن نماز و قرآن جایزه میداد رو به شیطان پرستی دعوت کنیم.در یک شب ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه در حالی که در خانه ی (۶۶۶) جمع شده بودیم,منتظر بودیم که افرادم اون رو بیارن.به زور از در گذشت و روی زمین نشست,با زنجیر دستشو به دیوار بستیم و وسط دایره نشاندیم.وقتی چشمش به من افتاد گفت : توبه کن و از خدا پناه بگیر همیشه راه بازگشتی است,خدا مهربان و بخشنده است.من با عصبانیت سیلی ای به صورتش زدمو بهش گفتم که خفه شه . ازش پرسیدیم که آیا به شیطان پناه می بره یا نه,اون با خنده ای بر روی صورتش گفت :ابلیس یک فرشته ی اخراج شدس و هیچ قدرتی روی زمین نداره,اگر شما ها بهش کمک نکنید و اجازه ی ورودش و به بدنتون ندید, نمی تونه هیچ کاری انجام بده.
از دستش خیلی عصبانی شدم و چاقویم را ورداشتم و روی بدنش یک خراش ایجاد کردم. خونشو درون ظرفی ریختم و خون روی چاقو رو لیسیدم.خون درون ظرف رو روبه روی کتاب اهریمنی قرار دادم و شروع به خواندن متن کتاب کردم.بعد از پایان متن, کتاب جدیدی جلویمان ظاهر شد.قطره ای درونش بود.اون قطره را برداشتم و درون ظرف خون ریختم.وردی را خواندم و با هم مخلوط کردم.پیرمرد به تشنج افتاد و قبل از از دست دادن جانش گفت :(اشهدا ان محمد رسول الله )
با فریادی روی زمین افتادم و قبل از حرف دیگر سید رو کشتم. خونش بر روی دایره ریخت و جذب آن شد.صدایی گفت : تو از امروز سرباز ارشد منی,با خوشحالی زانو ردم و تشکر کردم.
جنازه ی سید را درون آتش انداختیم و او را سوزاندیم,داشتم از شادی لذت می بردم,سرباز ارشد مقامی بود که کمتر کسی به آن می یافت,به زیرزمین رفتم و گوسفندی را با خودم به قبرستان مخفی و متروکه ی نزدیک خانه بردم,اونجا تمام شیطان پرستان بزرگ دفن شده بودند,البته جسمشان نه روحشان چونکه روحشان در تصرف شیطان بود.گوسفند را کشتم و خونشو بر روی محدود قبر های آنجا ریختم و از روح مردگان تقاضای یاری من برای گسترش شیطان پرستی کردم.صدایی آمد که وظیفه ی جدید منو بهم می گفت,روح یکی از آنها آمد و ماموریت جدیدم رو بهم گفت.با خنده به سوی ماموریت جدیدم رفتم.

(قبرستان مخصوص شیطان پرستان در جنوب تهران و در نزدیکی خانه ی ۶۶۶ قرار دارد که جسم شیطان پرستان اعظم آنجاست که در دیدرس عموم قرار ندارد,از نظر عموم و عوام آنجا یک خرابه ای بیش نیست ولی از نظر ما شیطان پرستان مکان مهم و ارزشمندی بود زیرا از آنجا ماموریت های جدیدمان را میگیریم و از انها درخواست کمک می کنیم.)

منبع:کانال ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو

 



لینک دانلود
حجم فایل