مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان جدید ترسناک

مجله تفریحی فان دبلیو

داستان اول:

من محمد هستم ۱۶سالمه از اصفهان داستانی که میگم مال هفته قبل میشه بگذریم
اون شب بابام اینا رفته بودن مسافرت و منم به دلایل شخصی نرفتم
ساعت۱۲شب بود رخت خوابمو جلو کولر پهن کرده بودم و تلویزیون میدیدم یهو دماغم شروع به خون اومدن کرد رفتم جلو روشویی بعد۱۴دقیقه خون اومدن بند اومد داشتم خون هایی که روی لبم بود رو میشستم یهو چشمم رفت سمت آینه
دیدم یه آدم با کت و شلوار پاره پوره پشت سرم وایساده با سرو صورتی کاملا زخمی یه لحظه برگشتم دیدم یکی زد توگوشم افتادم آبم باز بود یک ساعت بعد با صدای آب روشویی بیدار شدم دیدم یه دختر خیلی قشنگ بالا سرمه به خودم اومدم و ترسیدم گفتم تو کی هستی و یه قمه مال داداشم بود کنارم افتاده بود برداشتمش کشیدم روش و تحدیدش کردم که کیه
وگفت که من اسمم راسا هست و از خونواده موکلین هستم گفتم دروغ نگو چطوری اومدی اینجا بازم حرف خودشو زد قمه رو کردم تو شکمش از کمرش در اومد مثل یه سایه بود اومدم زمین بخورم منو گرفت و نزاشت و بهم گفت که از امروز من و تو باهم دوستیم و هرجا که ببینم تو دردسری افتادی که خودت نمیتونی از پسش بر بیای یه راح حل جلوت میزارم ولی بهت کمک نمیکنم تا حلش کنی راستی هروقت خواستی بامن سر چیزی مشورت کنی ۲۴تا بسم الله ۵۳تا صلوات و۲۳بار بگو الله و اکبر و هنوزم هوامو داره و از همه نظر منو حمایت میکنه
ببخشید اگه طولانی شد ولی کاملا واقعیه

داستان دوم:

سلام.میثم هستم ۱۸ سالمه
این اتفاقی که قراره بخونید مربوط میشه به دوستم و اون خونشون جن زدست و اتفاقات متعددی هم براش افتاده.یه شب دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم،منم که تازه از اتفاقاتی که براش افتاده بود باخبر بودم و سرم درد میکرد برا اینجور مسائل، اصرارکردمو و اون یکی از اتفاقاتشو تعریف کرد.

اون گفت:چندسال پیش مادربزرگم آلزایمر داشت به حدی که هیچ کس و هیچی رو نمیشناخت و نمیتونست تشخیص بده برا همین نیاز به مراقبت دائم داشت.
ما هم برا همین اونو اووردیم زیرزمین خونمون ولی هربار که میرفتیم بهش سر بزنیم یا براش غذا میبردیم،یه تغییرات اساسی تو فضای اونجا انجام گرفته بود.مثلا یبار میرفتیم سر بزنیم در کمال تعجب میدیدیم که در همه کابینت ها باز شده!حتی اون کابینت بالایی ها!!!! از اونجا این اتفاقات عجیب میشد که اون پیرزن حتی نمیتونست درست و حسابی راه بره چه برسه به اینکه در کابینت هایی که مرتفع بودنو باز کنه…! یا مثلا کمد کتابخونه اومده وسط هال!!!

چند بارهم وقتی غذا میبردیم،مادربزرگمو به صورت لخت مادرزاد پیدا میکردیم طوری لباساش به اطراف پرت شده بودن که مطمئنا کار یه پیرزن نمیتونسته باشه.همونطور که میدونید اجنه هم قوه شهوت دارن برا همین حدس میزدیم اون جنی که اینجاست این پیزنو اذیت میکنه بد هم اذیت میکنه.بدبختیه ماجرا هم اینجا بود وقتی از مادربزرگم میپرسیدیم چه اتفاقی افتاد؟ اون به خاطر آلزایمرش جواب درست حسابی نمیداد یا اگرهم جواب میداد کلماتی بی ربط میگفت…! خلاصه مادربزرگم فوت کرد و از اون به بعد دیگه کسی زیرزمین ما ساکن نشد ولی با این وجود هنوز هم اون اتفاقات عجیب به صورت زنجیره ای درحال رخ دادن بود….

داستان سوم:

سلام اسمم فائزس و ۱۵ سالمه این داستان کاملا واقعیه ما قبلا خونمون سنندج بود ولی به دلیل شغل بابام مجبور شدیم بیایم قروه ولی چون اینجا خونه نداریم رفتیم مهمانسرای بانک چون بابام مسئول شعبس و دیگه توی مهمانسرا زندگی میکنم
مهمانسرا ۳اتاق داره و یه حیاط پشتی
آشپز خونه اینارم داره
دوتا از اتاق ها روبه حیاط پشتیه یکی از اتاق ها من بهش شک داشتم هی وقتی وارد خونه شدیم خلاصه سال ۹۶ بود نصف سال کلا خوب بود تا اینکه حال برادرم بد شد و استرس میگرفت و خودبه خود گریش میگرفت و دلش خیلی تنگ میشد و میگفت من نمیرم مدرسه و هی میرفت حیاط پشتی و گریه میکرد یه شب از همین شب ها خوابیده بودیم که ساعت ۳:۵۵دقیقه شب بود منم خوابم نمیبرد و چشاشمامو باز کرده بودم که یه دفعه برادرم یه چنان فریاد زد همه یه ذره مونده بود از ترس قش کنیم آخه هیچ وقت اینجوری نشده بود و فرداش پاشد برامون خوابو تعریف کرد تا اینکه شب دوم هم همون ساعت دوباره فریاد زد مادرم گفت میرم پیش یه سید برات دعا میکم هیچی دیگه براش دعا کرد شب سوم بعد از دعا خوابیده بودیم که دوباره همان ساعت دوباره فریاد زد فردا که شد جریان و گفت گفت یکی از پست در حیاط پشتی در میزد و میگفت درو واز کن و بعد از اون امام حسین اومده خوابم مامانم گفت آقا نجاتت داده پسرم
هیچی دیگه خلاصه یکی از شب ها کنار کمد توی اتاق خوابیدم ساعت ۳:۴۰ دقیقه بود که یه ذره چشامامو باز کردم دیدم یه پسر جون روبه روم داره نگام میکنه و لبخند میزنه صورتش عین شعله زرد زرد بودوچشاش قرمز بود و لباسشم کلا سیاه وقتی دیدمش از شدت ترس گریه ام گرفت مادرم منو از خواب بیدار کرد و جریان که گفتم باور نکرد گفت حتما خیالاتی شدی شب دوم که شد دوباره همون ساعت کنار کمد خوابیده بودم که یه کوچولو چشامو باز کردم دامن لباسشو دیدم که حالت نشسته روبه رومه جرئت نکردم که صورتشو ببینم فقط چشامو بستمو گریه کردم مادرم منو بغل کرد و گفت چیزی نیست من همش به حیات پشتی و اون اتاق شک داشتم بعد یکم شیطونم و وقتایی که برادرم مشغول اروم میرم با پخ کردن اون میترسوندم یبار بهم گفت اگه نترسووندمت که خودتو خیس کنی
یه شب رفتم دستشویی که دستشویی و آشپز هم با حمام روبه حیاط پشته بعد در دستشویی آینه داره اومدم بیرون یه لحظه آینه رو نگا کردم دیدم برادرم پشتمه وقتی برگشتم دیدم نیست
خلاصه دیگه گذشت تا رفتیم پیش یه سید سید به مادرم گفته بود اگه یه ماه دیگه نمیآوردیش دیونه دعا برام کرد دیگه ترسم رفت و دیگه ندیدمش وهی بیشتر شبا میاد میگیرتم وقتی میگیرتم میگم یاصاحب الزمان میره یه شب پیش مادرم خوابیده بودم توی اون اتاق مادرم ساعت ۲ از خواب بیدارم کرد گفت بلند شو بریم توی حال بخوابیم وقتی ازش پرسیدم گفت انگار یکی انگشمو گاز گرفت یا اونو زد به برق حالا هرکی میاد خونمون توی اون اتاق میخوابه شب میگیرتش
برامون دعا کنید از اون خونه بریم

داستان چهارم:

سلام من امیرحسین هستم
این داستانی که میخوام براتون بنویسم مربوط به پدر پدر بزرگمه:
راستش همین پدر پدر بزرگم که اسمش قنبر بوده تو روستا زندگی میکرده و باغ میوه داشته.کسایی که قبلا تو روستا بودن میدونن کسایی که باغ داشتن شبا میرفتن که آب باغشونو ببندن.یه شب که ساعت ۳ صبح نوبت باغ اون بوده و باید میرفته آب رو میبسته توی راه یه سایه ای رو میبینه که از کنارش میگذره سلام میکنه و میگه تو کی هستی اونم اسمشو میگه (البته من اسمشو نمیدونم ولی میدونم که اسم همسایش بوده)بعد هم خداحافظی میکنه و میره.حتما میدونید که قدیما تو روستاها کوچه های باغ ها خیلی تاریک بوده و چراغ هم نبوده برا همین قیافه همونی که گفته همسایتون هستم رو ندیده.بعد که کارش تو باغ تموم میشه و داشته از همون کوچه برمیگشته یه صدایی بهش میگه قنبر آقا آب باغتونو بستی؟اون هم که میبینه با اسم صداش کرد فکر میکنه آشناست و میگه بله و به راهش ادامه میده بعد چند دقیقه دوباره همون صدا بهش میگه قنبر آقا گرسنمه چیزی نداری بخوریم باهم ؟(از اون جایی هم که من خبر دارم همین آقا قنبر تو روستاشون به بخشندگی و مهربونی معروف بوده)بعد اون هم دست میکنه تو جیبش و یکم بادوم و گردو پیدا میکنه. بعد صداش میزنه که بیا این گردو هارو بگیر بخور من نمیخوام.وقتی دستشو میاره جلو که اون ها رو بگیره میبینه دستش پر پشم و موئه و اصلا مثل دست آدم ها نیست.بعدش فوری فرار میکنه و تو راه چند بارم میخوره زمین و صدای خنده میشنوه و دوباره پا میشه در میره تا بالاخره میرسه خونه.بعد چند روز از همسایشون میگه که آقا قنبر یه دوماهی میشه که ندیدمت ها!قنبر هم میگه بابا مگه فراموشی داری چند روز پیش تو کوچه باغ دیدمت؟! همسایشونم میگه کدوم باغ اون که خشک شد و فروختیمش. من اصلا چهار پنج ماهی میشه که مامو اونجا نذاشتم

داستان پنجم:

من توصیع میکنم دنبال اجنه و ارواح نرین
….
داستان من از خونع مادر بزرگم شروع میشع منو خواهرم عادت داریم پیش هم بخوابیم خونه مادربزرگم بودیم شب بود مامانم اینا رفتع بودن مهمونی منو خواهرم تنها بودیم
ساعت ۱۲بود یع صدایی از طبقه بالا اومد«خونه مادرجونم ۲طبقس و قدیمی»
خلاصه منو خواهرم بلندعد شدیم ارومم اروم سمتع در بیرون رفتیم خواهرم رنگش گچ شدع بود من عادی بودم

از پلها اروم اروم رفتیم بالا خواستیم درو باز کنیم انگار یکی گرفته باشه در باز نشد من به خواهرم گفتم بیا پایین چیزی نی
اروم به سمت پله اول رفتم در اروم اروم باز شد

ترسیدم دویدم از پله ها پایین خواهرم پشت سرم بود یهو انگار یکی حولم دادع باشه افتادم از یه پله افتادم خواهرم یهو جیغ کشید

رفتیم تو
زنگ زدیم ب مامانم خواهرم در خونه پنجره هارو بست و محکم قفلشون کرد
من به مامانم همه اتفاقارو گفتم گفتن میان
تا گوشیرو قط کردم رفتم جلو اینه نگاام به لبام افتاد کبود شدع بود

تا اونجایی یادم میومد هیچیم نبود شونه ای بالا انداختم پیش خواهرم نشستم یهو گفیتم نمیخواستم اینطوری شع گفتم ها
گف من یه وردی ک دوستم داده بودخوندم برا اینکه ااجنه ظاهر شن میگه الی همون موقع صدا اومد من یع سم سیاه دیدم

یهو صدای در اومد به مامانم اینا گفتم همه اتفاقارو

مامانم اینا میدونستن اونجا مث اینکه خاندان اجنه بود
از اونجا وسایلمونو برداشتیم
همون شب رفتیم

ببخشید خیلی طولانی شد

کلمات کلیدی : داستان جدید ترسناک,داستان ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک ایرانی,داستان ترسناک ایرانی,داستان,داستان وحشتناک,داستان واقعی ترسناک



لینک دانلود
حجم فایل