مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان,داستان ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک,داستان های واقعی ترسناک,داستان ایرانی ترسناک,داستان های اجنه و شیاطین,برترین داستان های ترسناک سال ۲۰۱۷,۲۰۱۸

مجله تفریحی فان دبلیو

من اشکان هستم از تهران و این داستانی که مینویسم برای من اتفاق نیفتاده و برای پسر عموم اتفاق افتاده و من این داستانو از زبون اون میگم:
وقتی ۱۶ سالم بود قرار بود بریم مسافرت به شمال من بودم و خانواده عموم. تو راه شمال که از چالوس رفتیم خیلی خوش گذشت و بالاخره رسیدیم به ویلای پدربزرگم پدربزرگم ۵ سال پیش مرده بود و اون ویلا به عمو و بابام رسید .ویلا ۲ طبقه بود و ما طبقه اول بودیم و طبقه دوم انباری بود و چیزای اضافه و از کار افتاده رو میزاشتن اونجا.خلاصه یکم موندیم تو ویلا بعد مامان و زنعمو گفتن ما میریم خونه همسایه اونجاییم عموم و بابا گفتن باشه برین ولی زود بیاین منو پسر عموم علی رو تخت چوبی حیاط نشستیم پسر عموم قلیون چاقید و اورد داشتیم میکشیدیم و میوه میخوردیم و داشتیم تخته بازی کردن بابا و عمو رو میدیم که یهو دیدیم از تو انباری طبقه دوم صدای راه رفتن میاد یعنی انگار یکی داره پاهاشو میکوبه و راه میره هممون یهو به انباری نگاه کردیم و بعد به هم خیلی ترسیده بودیم و انگار خشکمون زده بود همون طور ترسیده بودیم یهو شنیدیم صدای پاها بیشتر شدن یعنی انگار همه جای انباری راه میرفتن اول فکر کردیم خیالاتی شدیم ولی صدا ها واضح بود و میشد خیلی راحت شنید کم کم صداها آروم شد و همشون آروم آروم داشتن راه میرفتن انگار داشتن سمت پله ها میومدن که یهو در اهنی انباری باز شد و صدای پچ پچ و خنده ریز میومد که ما به خودمون اومدیم و فرار کردیم به سمت در حیاط و اومدیم بیرون و وایسادیم تو کوچه خیلی ترسیده بودیم منتظر شدیم تا مامانینا بیان و اومدن و گفتن چرا تو کوچه اید ؟؟ما هم جریانو گفتیم و اونا باور نکردن گفتن خیالاتی شدین و رفتن تو.ما هم که دیدم رفتن تو جرعت پیدا کردیم وقتی رفتیم تو و رفتیم تو یکم که ترسمون خوابید تازه من فهمیدم از شدت ترس پابرهنه دویدم بیرون و تاس های تخته هم تو دست بابام بود یعنی فقط فرار کردیم و توجهی به دست و بالمون نداشتیم. شب به ناچار اونجا خوابیدیم یعنی نخوابیدم منو علی و بابا و عمو رضا بیدار بودیم تا صبح شد وصبح بالا که رفتیم دیدیم چند تا از وسایل جا به جا شده و سرجاشون نبودن اومدیم تهران.الان چند سال گذشته و من۲۴ سالمه ولی هنوز جرعت ندارم برم ولی عمومینا بعد از اون قضیه چند بار رفتن و بعد اون هیچ اتفاقی نیافتاد.

مجله تفریحی فان دبلیو

وسط تابستون ۹۳ بود دقیق یادم نیست من تابستون میرم خونه خالم و مثل همیشه رفته بودم که یه روز خالم گفت فردا میریم ویلای یکی از دوستاشون ماهم حاضر شدیم نزدیکای ساری اسم روستاش دقیق یادم نیست ۳ تا روستای ییلاقی بودن کنار هم مام رفتیم یه خونه قدیمی بزرگ بود که یه طرفش مخروب شده بود و یه طرفش بازسازی شده بود و ه حیاط بزرگ داشت که سمت راستش یه جوب اب خیلی کوچیک بود رفتیم و حدود ۱۳ نفر شده بودیم چون دوستای دیگشونم بودن یه شب حدود ۵ نفرشون رفتن ساری قرار شد ظهر برگردن و من با پسر خالم همون شب رفتیم رفتیم بیرون که قدم بزنیم چون خیلی منظریه زیبایی داشت رفتیم بالای یه تپه که دیدیم ه خونه اتیش گرفته من رفتم بقیرو خبر کنم پسرخالم گفت شاید کسی کمک بخواد اول کمکش کنیم بعد به اونا میگیم رفتیم سمت خونه تا ما برسیم اتیش انگار خاموش شده بود و خونه سوخته بود ما هم رسیدیم یه مرد هم داشت یسری چرت و پرت میریخت تو خونه ولی بعد مارو دید دوید دنبالمون و صدای نا مفهومی داشت من گیر کرد و خردم به در یکی از خونه ها و داد زدم چند نفر شنیده بودن اومدن بیروم اون یارو هم دیگ نفهمیدم چیشد و پسرخالم هنوز میدوید و بعد یه مدت که همه اومدن رفتیم سمت اون خونه ولی خونه سالم بود و همون مرد اومد بیرون و گفت اصلا همچین چیزی نبود و اونجا خواب بود زن و بچشم تایید کردن ولی من دیگ جرات نداشتم تاریکی و تنها از اونجا برم بیرون

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام مهدی ام این ماجرا مربوط بسال۷۳ میباشد که من سرباز بودم وبرای انجام مانور نظامی ازپادگان به علی اباد قم نقل مکان کردیم اونجا تا دلتون بخواد بیابان بود و کویرو ارتفاع ٬نگهبانهای دور اردوگاه حدود۵۰متر باهم فاصله داشتن که یه شب دوست همخدمتی ام سراغم اومدو ازم سیگار خواست بهش دادم وگفت بیا بریم پشت این تپه عروسیه بهمون خوش میگذره اولش قبول نکردم و با اصرار زیاد اون نگهبانی رو رها کردیم ورفتیم حدود۳۰۰ متر که پیمودیم دیدم اتش بزرگی بشعاع ۲۰ که جمعیت زیادی دور آن جمعند و مشغول رقصو پایکوبی اند بمن ترس عجیبی دست داده بود ازدوستم پرسیدم تو این بیابان و این ساعت ازشب که حدود ۲نیمه شب بود اینا کی هستن اینجا واسه چی جشن گرفتن بیا برگردیم من میترسم گفت واسه چی بترسی من هرشب اینجا میام و از دیدن عروسی لذت میبرم ب اصرارش جلوتر رفتیم دیدم پایشان شبیه سمه که تا اومدم بسم الله رابگم دوستم جلوی دهانمو گرفت ومن بالاخره بسم الله گفتم همه غیب شدن جز اتیش حتی از دوستم هم اثری نبود پا بفرار گذاشتم پایین تر که رسیدم یه گرگ اومد جلوم اسلحه روکشیدم به من گفت چرا بسم الله رو گفتی ومراسم رو بهم زدی من باترس فراوان بطرفش شلیک کردم و بیهوش افتادم که باصدای شلیک هم خدمتیهام برای پیدا کردنم بطرف صدا اومدن منو پیدا کردن که روبروم یه گرگ مرده بود بعدش تمام ماجراها و ماجرای کرگ یادم اومدو براشون گفتم جالب اینجاست که دوستم اصلا باور نمیکرد و قسم میخوردکه تمام شب رو توچادر گروهی خوابیده بودوبقیه هم حرفشو تصدیق میکردن

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام دوستان من‌حمیدم واین داستانی که میخوام براتون بگم بدترین اتفاق زندگیمه و واقعیه حالا شاید باور کنین شاید هم نه.
ما تو تعطیلات تابستون بودیم وطبق‌معمول به روستای مادریمون رفته بودیم،شب شاممون رو خوردیم و داییم گفت:من میخوام برم تو باغ وتا ساعت دو وسه اونجا میمونم تو هم میای بریم.(یه مدتی بود دزد میرفت باغشون واز محصولشون میبرد و چون باغشون از روستا دور بود تا نصفه شب تو باغ میموندن)منم که بدم نمیومد قبول کردم و با موتور داییم رفتیم.
رسیدیم اونجا و یه چایی خوردیم ومشغول ورق بازی شدیم،یه کم که بازی کردیم داییم گفت حمید من یه کم خوابم میاد یه چُرتی بزنم.
مثه اینکه خیلی خوابش میومد چون زودخوابش برد و فقط من بیدار بودم که صدایی راه رفتن یکی رو پشت درختا شنیدم،چون خیلی تاریک بود نمیشد پشت درخت هارو دید،یهو یه نورخیلی ضعیف قرمز رنگی رو دیدم،اولش کنجکاو شدم بفهمم چیه ولی یه کم که واضح ترشد فهمیدم که چشم یه موجودیه،خیلی ترسیدم چون درهرصورتی میتونست خطرناک باشه چه حیوون باشه چه موجود دیگه ولی وقتی از پشت درخت ها بیرون اومد یه موجود قدبلند خمیده با چشم هایی سرخ دیدم،تا حالا چنین چیزی هیچ جایی ندیده بودم ولی وقتی نگاه به پاهاش که سم بود کردم تازه فهمیدم چی بوده و بعدش از ترس بیهوش شدم،نمیدونم چقد گذشت ولی دیدم یکی داره میگه حمید بیدارشو.
وقتی بلند شدم داییم دیدم که گفت حمید بلند شو یه چرخی تو باغ بزنیم،داییم خیلی عجیب به نظر میومد صداش هم مثه اینکه گرفته بود،بلند شدیم و داشتیم می رفتیم دیدم داییم اصلا هیچ حرفی نمیزنه ،گفتم دایی داریم کجا میریم که دیدم بازم حرفی نمیزنه.
یهو دیدم قیافه داییم عوض شد و به شکل همون موجود ترسناک در اومد ،اون موقع فهمیدم که اون داییم نبوده و چی سرم اومده.
با اخرین سرعتم داشتم سمت موتور داییم می دویدم که خوردم زمین ودیدم اون موجوده با خونسردی تموم داره میاد سمتم واقعا قفل کرده بودم وتوان هیچ کاری نداشتم ،اومد یدونه زد تو گوشم وبیهوش شدم‌‌‌.
نمی دونم ساعت چند بود که به هوش اومدم وتازه یادم اومد دیشب چی شده ،بلندشدم و نگاهی به اطرافم انداختم جالب بود که هنوز جای اون سیلی رو صورتم بود خواستم برم سوار موتور شم دیدم نه موتور هست نه داییم،با تمام سرعتم به سمت روستا دویدم و ماجرا رو واسه خونوادم تعریف کردم.
بعد اینکه جریان رو گفتم پدربزرگم بهم گفت که با من بیا،با پدربزرگم رفتیم دریه خونه ای،پدربزرگم در زد و یه پیرمرد که‌فک کنم‌جن گیر اومد بیرون وبا پدربزرگم رفتن اون طرف تر و مشغول حرف زدن بودن که یهوو رنگ پدربزرگم مثه گچ سفید شد،
همراه پدربزرگم و پیرمرده سوار وانت شدیم و به سمت باغ حرکت کردیم و وقتی رسیدیم پیرمرده مارو یه جایی برد که با داییم که بیهوش بودو کل صورتش زخمی بود مواجه شدیم و وقتی پدربزرگم نبضشو گرفت فهمیدیم که داییم مرده.
جنازه داییم اوردیم روستا و پیرمرده می گفت که چون داییم چایی داغ رو بدون بسم الله گفتن ریخته زمین یکی از جن هارو کشته و اونا با این کارشون انتقام گرفتن.
این یکی از بدترین اتفاق های زندگیم بود که باعث فوت داییم شد و الان حدود پنج سال از اون موقع میگذره ولی هیچوقت این ماجرا از یادم نمیره.

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام تعطیلاته عید همیشه ما میریم خونه عموم تو یکی از داهاتایه مسجدسلیمان و ۱۳روزشو اونجا سپری میکنیم .چند کیلومتر دور تر از خونه عموم (۱یا ۲کیلومتر)یه تپه ای هس که بش میگن تپه جنی اون تپه خیلی سرسبزه اقا ماهم یه شب تصمیم گرفتیم با داداشمو پسر عموم بریم اونجا. ساعت ۱۰ شب بود اومدیم بیرون که بریم اونجا.تو اون داهات از غروب به بعد که خورشید میره هوا تاریک میشه دیگه اونجاهم زیاد چراغ نیس اونا عادت کردن به اون تاریکی ولی من شخصا تا اومدم جلو در یه دلهوره عجیبی تو وجودم احساس کردم.اقا ما رفتیم حدوده نیم ساعت بعدش رسیدیم نزدیکه اون کوه اینم بگم تو اون محدوده فقط روستایه ما بود تا ۷۰ کیلومتر بعدش هیچ روستایی نبود .اون تپه جوریه که راحت میشه از روش بالا رفت یکم که رفتیم بالا یهو صدایه تیر هوایی شنیدیم اول فک کردیم شاید چوپانی باشه یا چیزی ولی چوپانا اونجا معمولا نمیرن چون اهالیه این روستا از این تپه میترسن یکم دیگه بالا رفتیم صدایه دس زدنو جیغ زدنو هو گفتن شنیدیم اینو که شنیدیم به پسر عموم گفتم صدا چیه عروسیه؟ گفت اره عروسیه جناس هفته یی یبار از پشته اون تپه صدا پایکوبیو تیرهوایو جیغ میاد .ریش سفیدایه اون داهات میگن اگه موقع یه عروسیاشون ادمیزاد به بالا اون تپه بره جوری نفرین میشه که تا اخره عمر عذاب بکشه .

مجله تفریحی فان دبلیو

سلام من هانیه هستم ۱۵ اصفهان
یه باغ پدربزرگم درنجف اباد خریده بود که یه راه بیابانی تاریک داشت تا به باغ برسیم خلاصه ما به باغ رسیدیم وناهارمون را خوردیم که من دستشویی داشتم وبه مادرم گفتم که میرم دستشویی.رفتم دستشویی ووقتی اومدم بیرون دستمو بشورم بالای سینک دست شویی یه ایینه بود سرم پاین بود دستامو میشستم که احساس کردم یه چیزی مشکی از اینه رد شد خیلی ترسیدم سرمو اوردم بالا که دیدم ازتو اینه یه پیرزن که ازدهنش خون میچکه باچشمای زاغ و چادر مشکی وعصا پشت سرم هس وقتی رومو ازاینه برگردوندم نبود وسریع دویدم تو اتاق پیش مامانمو اینا
ببخشید سرتونو دراوردم ولی ازاون به بعد کمو بیش توباغ میبینمش ولی ازش نمیترسم چون فقط زول میزنه به ادم

مجله تفریحی فان دبلیو

داستان ازاونجایی شروع میشه که پدر بزرگموداداشش که الان فوت کردن هفتادسال پیش سر، زمین داشتن کارمیکردن (پدربزرگم اسمش علی بوده. وداداش علی مردان)موقع استراحتشون که میشه علی میگیره استراحت میکنه علی مردان میره کنارچشمه که ابی بزنه به دستوصورتش که میبینه یه زنی باموهای بلندولباس سفیدنشسته اونجا. تعجب میکنه پیش خودش میگه اخه این دیگه کیه تاحالاندیدمش تواین اطراف خونه های مردم هم که خیلی فاصله دارن به اینجا. خلاصه برمیگرده میره پیش علی میگه جریان چی بوده علی هم که میدونست جریان ازچه قراره چاقوش رو درمیاره ومیرن به سمت چشمه که میبینن بله هنوز نشسته اونجا علی مردان عقب وایمیسته وعلی رفت جلوو سریع موی اون زنو با چاقوش میزنه میگیره دستش که زنه جیغ وحشتناکی میکشه چون میدونست علی که دیگه زنه تحت امرش خواهد بود بعد از چند لحظه زنه اروم میشه سرش رو اصن بالا نمی اورده بودکه علی مردان نببینش خلاصه زنه به پدربزرگم علی میگه اگه موی منو اتیش بزنی وازادم کنی تاهفت نسل تون هفت نسلم ازنوه هایت که انتخاب کنن محافظت میکنن .بعدش پدربزرگم اتیشی درست میکنن وموی اون جن رو میسوزن وازادش میکنن.و واقعا هم زنه حرفی که زده بود به عهدش وفاکرده بود. من ازبابام شنیدم چه کسانی تحت مراقب نوه های اجنه هستن. تااین که من چندبارصحنه هایی رومیدیدم وگاهی وقتااحساس میکردم که انگارکسانی هستن که همیشه پیشم میخوابن وهستن امانمیبینمشون خیلی میترسیدم از اجنه چون داستان های زیادی ازشون شنیده بودم گاهی وقتا صحنه های که میدیدم سروصدای زیادی میکردم مثل دیوونه هاشده بودم تااینکه دخترعموی بابام گفت احتمالاهمزاد داره ورضا رو انتخاب کردن .خلاصه بردنم پیش استاد خودشون واسم چیزایی خوند و روی یه نقره واسم انجام دادوگفت بایدتاابد همراهت باشه که احساس ترس ازشون نکنی چون اوناتوروانتخاب کردن که ازت مراقبت کنن و بایدباهاشون کناربیای خلاصه بهتون بگم یکی هم نه دوتا مراقبم هستن دوتامرد. که یه سری توحموم بودم یکیشون رو دیدم که کنارم وایساده بود البته بعدازاینکه برق حموم رفت دیدمش اگه کسی دیگه ای میدید حتما سکته رو زده بود. ولی چون من دیگه کناراومده بودم بااین موضوع ترسم کم شده بود ولی دوستدارم زیادببینمش مردی هیکلی باموهای بلند سفید با چشمای ابی کم رنگ مایل به سفیدوطوسی خیلی خاصه مردمک چشمش سفیده. ولی بهتون بگم موقع ای که میبینمش بعدازاینکه نمیبینمش تاچندروزی بدن دردشدیدی میگیرم نمیدونم دلیلش چیه. بعدش هم تاحالانتونستم اون یکی دیگری روببینم. خیلی دوست دارم یه روزی بتونم باهاشون وصلت کنم چون تعریفای زیادی ازاساتیدهاشنیدم. وشنیدم اگه من وقتی همزادم روببینم اگه چیزی ازش درخواست کنم درقبالش اونم ازمن یه چیزرومیگیره که من همچین چیزی نمیخوام.

سایت سرگرمی

سلام من علیرضا هاتفی۱۷ سالمه در بجنورد زندگی میکنم میخوام داستانمو که چه عرض کنم اتفاقی که برام افتاده بگم یعنی برای خالم براتون بگم خاله ی من از دوستش شنیده بود که اگه در خوشحالی با اجنه شریک شوی آن ها به تو پول سروت‌ و یا چیز‌های دیگرمیدهند او این قضیه را برای من گفت و بعد در ادامه گفت علی کاش منم تو خوشحالی شون باشم من آن شب در خانه او بودم که در کنار خانه اش خانه ای در حدود۳۰ سال ساخت که نزدیک ۱۰یا۱۲ سال بود که کسی در آن زندگی نمیکرد و آن شب سروصدایی وزمزمه هایی آمد و خاله ی من که منتظر این فرصت بود دوید من جلوشو گرفتم اما او مرا به در که قسمتی از آن شیشه ای بود حول دادشیشه شکست و من افتادم بعد سریع بلندشدم و دنبالش رفتم اما او داخل خانه شد ومن جرعت نکردم که وارد شوم به خانه رفتم ودر را بستم بعد نیم ساعت صدای در زدن آمد چاغو را برداشتم وبسمت در رفتم در را باز کردم خاله ام را که تمام بدنش کبود بود دیدم ازاو پرسیدم چی شد‌گفت موجوداتی سیاه و قد بلند با چشمانی درخشان بودند آنها بدون دست زدن به من مرا کتک زدن و بعد غش کرد اورا به تختش بردم ومن منتظر صبح بودم که به خانواده ام خبر دهم چون آنتن اصلا‌در بجنورد خوب نیست بخوصوص در سلطان آباد وقتی صبح شد به اتاقش رفتم هیچکس نبود به خانه خودمان رفتم و به پدر و مادرم قضیه را گفتم‌ سریع پیش دعا نویس رفتیم دعا نویس گفت که در بین جن ها جشنی نبوده بلکه ختم داشته اند و خاله شما مزاحم آنها شده .ببخشید طولانی شد

وبسایت تفریحی

سلام مهرداد هستم داستانی که میخام تعریف کنم بر میگرده به سال هشتادو سه موقعی که سرباز بودم
پادگان ما تو رینه دماوند بود از پادگان تا ده تقریبا یه ربع راه بود .دور پادگان هیچی بجز کوه و بیابون نبود حتی دیوارم نداشت فقط فنس یا همون سیم خاردار بود گروهان ما ته پادگان بود روبروی اسایشگاهمون یه اسایشگاه متروک با یه اشپز خونه متروک بود که کاملا پلمپ شده بود بعضی شبا میدیدیم که اتفاقای عجیبی تو اون اشپزخونه میوفته مثلا اجاقا روشن میشد یا صدای قابلمه و ظرفو ظروف میومد
یه شب من نگهبان اسایشگاه بودم بچه ها همه خواب بودن پشت میز نشسته بودم داشتم دفتر ورود خروج چک میکرد یهو چشام سنگین شد اینم بگم که فقط یه چراغ خواب بالای میز نگهبانی روشن بود .داشت خوابم میبرد که یهو انگار یه دستی بهم خورد از جا پریدم دیدم یه سایه کوتاه اونور میز افتاده یه جوری که انگار که سرش رو به بالا بود داشت نگام میکرد اولش فک کردم سایه خودمه توهم زدم ولی دقت که کردم دیدم نه سایه نیست چون سایه رو هوا نمیوفته راستش بخواید یکم ترسیدم ولی ترسی نبود که بخواد بهم قلبه کنه انگار با هیجان بود سوره ناسو زمزمه کردم رفت سمت در قبل از اینکه به در برسه در باز شد خیلی اروم رفت بیرون چند شب بعد همون اتفاق برا یکی دیگه از بچه ها افتاد من پاشدم برم سیگار بکشم دیدم پشت میز قفل کرده فرداش که حالش بهتر شد عین همین داستانو برام تعریف کرد ممنون که خوندید ببخشید طولانی شد..

مجله تفریحی

کلمات کانونی و اصلی:داستان,داستان ترسناک,مجموعه داستان های ترسناک

منبع کانال:داستان ترسناک



لینک دانلود
حجم فایل