مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان ترسناک واقعی

وبسایت فان دبلیو

داستان شماره یک:
داستان من از خونع مادر بزرگم شروع میشع منو خواهرم عادت داریم پیش هم بخوابیم خونه مادربزرگم بودیم شب بود مامانم اینا رفتع بودن مهمونی منو خواهرم تنها بودیم
ساعت ۱۲بود یع صدایی از طبقه بالا اومد«خونه مادرجونم ۲طبقس و قدیمی»
خلاصه منو خواهرم بلندعد شدیم ارومم اروم سمتع در بیرون رفتیم خواهرم رنگش گچ شدع بود من عادی بودم

از پلها اروم اروم رفتیم بالا خواستیم درو باز کنیم انگار یکی گرفته باشه در باز نشد من به خواهرم گفتم بیا پایین چیزی نی
اروم به سمت پله اول رفتم در اروم اروم باز شد

ترسیدم دویدم از پله ها پایین خواهرم پشت سرم بود یهو انگار یکی حولم دادع باشه افتادم از یه پله افتادم خواهرم یهو جیغ کشید

رفتیم تو
زنگ زدیم ب مامانم خواهرم در خونه پنجره هارو بست و محکم قفلشون کرد
من به مامانم همه اتفاقارو گفتم گفتن میان
تا گوشیرو قط کردم رفتم جلو اینه نگاام به لبام افتاد کبود شدع بود

تا اونجایی یادم میومد هیچیم نبود شونه ای بالا انداختم پیش خواهرم نشستم یهو گفیتم نمیخواستم اینطوری شع گفتم ها
گف من یه وردی ک دوستم داده بودخوندم برا اینکه ااجنه ظاهر شن میگه الی همون موقع صدا اومد من یع سم سیاه دیدم

یهو صدای در اومد به مامانم اینا گفتم همه اتفاقارو

مامانم اینا میدونستن اونجا مث اینکه خاندان اجنه بود
از اونجا وسایلمونو برداشتیم
همون شب رفتیم

داستان شماره دو:

من چند روزیه که دو تا سگ و ی دونه گربه خریدم اینا اصلا باهم کنار نمیان و همش با هم دعوا میکنن و منم اونارو از هم جدا میکنم و میندازمشون بیرون تو حیاط دعوا کنن بریم سر اصل داستان….. ی روز بعد اینکه دعوا کردن و من انداختمشون بیرون دیدم گربه از پشت پنجره داره به من نگاه میکنه منم بهش زل زدم گربه داشت به پنجره چنگ میزد و دندوناشو ب من نشون میداد و میگفت بیا بیا بیا منم رنگم پرید و دویدم سمت آشپز خونه که دیدم مامانم داره ظرف میشوره منم گفتم مامان مامان که دیدم با چشم های قرمز بهم نگاه کرد منم داد زدم و گفتم بابا بابا و یادم رفته بود مامان بابام بیرون بودن دیدم بابام ی کیسه قهوه ای رنگ دستشه و میگه بدو بیا توش منم فهمیدیم جنه و دوییم از در بیرون رفتم و سگم داره سمتم پارس میکنه و اونم افتاد دنبالم و از خونه رفتم بیرون و منم رفتم پارک نشستم بعد ۲ساعت مامان بابام اومدن و رفتیم خونه و دیدیم سگم و گربم اونجا خوابن

داستان شماره سه:

پدر جد یکی از دوستان من که زمان قدیم در روستایی در نزدیکی شیراز که اسمش اردکان هست زندگی میکردن وقتی شب بعد از ابیاری باغ به خانه برمیگشته تو راه یه هند جگر خوار (نوعی جن هست که جگر زنای حاملرو میخوره) رو میبینه که جگر یه نفر تو دستش بوده بیلشو میبره بالا بهش میگه این جگر کی هست میفهمه یکی از اقوام دورشون هست بعدش به اون جنه میگه میبری این جگرو میزاری سر جاش وگرنه با بیل میزنم میکشمت جنه بهش میگه قبول میکنم ولی تا هفت نسل بعدتو نفرین میکنم اونم قبول میکنه و این دوست من که اسمش امید نسل هفتم همون مرد بود توی خونشون خیلی اتفاقا میافتاد توسط جن خیلی مورد اذیت قرار میگرفتن ولی یروز که با موتور رفته بود بیرون با سرعت کم به یه نفر میزنه اون طرف بعد تصادف غیب میشه دوسته منم مرگ مغزی میشه و عمرشو به شما میده
جن ها دورو بر افراد نترس نمیان من خودم جن دیدم به اونایی خودشونو نشون میدن که بتونن روشون تاثیر بزارن

داستان شماره چهار:

سلام اسم من کورش هست داستان من برمیگرده به پارسال که ۱۸ سالم بود خلاصه من تازه گواهی نامم رو گرفته بودم ماشین بابام رو برداشتم و با دوستم امید رفتیم کوه بابل مراد در استان مرکزی(راستش ما اون موقع در استان مرکزی زندگی میکردیم) خب وقتی ما اونجا رفتیم موقع برگشت ساعت حدودا یک شب بود وقتی که داشتیم برمیگشتیم جاده سرازیری بود خلاصه من که پشت فرمون بودم یه دفعه یک چیز سیاه که شبیه به یک آدم هیکلی بود دیدم اولش به روی خودم نیوردم تا چشمای قرمزش رو دیدم,به دوستم چیزی نگفتم اما زبونم بند اومده بود رفتیم پیش دوستم آقا محمد اون با جنیان در ارتباطه و در مراسم احضار شرکت گسترده داره وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم گفت وقتی وارد خونه شدید دیدم که یک موجود سیاه تا دم در اومد ولی وارد نشد وقتی ماجرا رو گفتیم امید هم گفت که وسط جاده خون دیده بوده خلاصه آقا محمد گفت برو خونه تا من ببینم این چی بوده وقتی داشتم برمیگشتم مادرم زنگ زد گفت از عابر بانک پول بگیر ساعت دو نیم شب بود کنار بانک وایسادم هرچی سعی کردم در ماشین باز نشد بیخیال شدم و رفتم خونه تا رفتم خونه رو تخت سریعا خوابم برد ساعت سه و بیست دقیقه از یه دفعه از خواب پریدم از دماغم شروع شد خون اومدن انگار از دماغم شیر آب باز کرده بودن سریع رفتم و خودمو تمیز کردم و خدا رو شکر بند اومد ساعت رو دیدم سه و بیستو هفت دقیقه بود فردا که رفتم پیش آقا محمد گفت که من از اون درخواست کردم که بره و ساعت سه و بیستو پنج دقیقه رفت از اون موقع با آقا محمد در مراسم احضار میرفتم و ترسم از بین رفت,ببخشید طولانی شد و تا اینجا همراهم بودید

داستان شماره پنج:

این جریان برمیگرده به ۲سال پیش.. من اهل هرمزگانم در یکی از استان های هرمزگان دانشجو هستم..
موقع امتحانات بود چون من امتحانام پشت سر هم بود نمیتونستم برم و بیام برا همین چون پدرم کارمند جهاد کشاورزیه با هماهنگی کلیدای مهمون سرای جهاد رو گرفتم که اونجا چند روزی بمونم..
روز اول و دوم و سوم کاملا عادی بود..
روز چهارم رسید.. ظهرش بدون اینکه کسی رو ببینم یا نشونه ای از کسی به جز وجود خودم در اون مکان دیده باشم فقط حس کردم کسی دیگه هم هست چون یه انرژی حس میکردم که کسی انگار نگام میکنه.. گاهی حس میکردم یکی پشت سرمه. منم یهو برمیگشتم ببینم کسی هست یا نه.. خلاصه گذشت تا اینکه شب شد.. ساعت حدود ده شب بود. منم طبق معمول با گوشی ور میرفتم جا اینکه بخونم درسامو..
خلاصه وسط چت کردن بودم که صدایی از بیرون اومد مثل اینکه کسی بزنه به پنجره..
یا یکی میزد به در خونه..
اول با خودم گفتم شاید طبیعیه چون گاهی درو پنجره از خودشون صدا در میاد..
یه جوری خودمو قانع کردم.
ساعت شد دوازده شب..
باز حس کردم یکی تو خونس. تو اشپز خونه صدای ظرف میومد انگار یکی ظرفارو بشقابارو میچید کنار هم صداش اینبار جوری بود که واقعا گفتم کسی اونجاست….
باز هم اومدم تو اشپزخونه دیدم کسی نیست.. این بار ترسیدم با گوشی و اهنگ خودمو سرگرم کردم تا ساعت شد ۲شب.. جامو انداختم و خوابیدم (منم عادت ندارم زود بخوابم طول میکشه تا بخوابم و همیشه رو شکم میخوابم و صورتم به یه طرف میکنم.) خلاصه یه ربع گذشت که متوجه شدم گوشه پتو رفت کنار و انگار یکی کنارم خوابید.. کاملا حس کردم پتو یکم از روم کشیده شد و کسی کنارم خوابید..
تمام موی تنم سیخ شد قلبم خیلی تند تند میزد که صداش میپیچید ..
اصلا تکون نخوردم از جام قفل کرده بودم
بیدار موندم تا وقتی اذان گفت.. چشمام بسته بودم ولی بیدار بودم..
با ترسو لرز ساعت شد ۷که کارمندای اداره صداشون میومد که اومده بودن.. منم بلند شدم دیدم خبری نیست..
همون روزم امتحانمو دادم برگشتم خونه
اخرشم امتحانامو همش خراب کردمو شدم مشروط چون نمیتونستم بخونم.
هنوزم میرم اون دانشگاه.. ولی برای استراحت و خواب هیچ وقت به اون مهمون سرا نمیرم

کلمات کلیدی:داستان ترسناک واقعی,داستان ترسناک,داستان ایرانی ترسناک,ارسال داستان ترسناک,داستان واقعی درباره جن و شیاطین,جدیدترین داستان ترسناک,داستان هیجان انگیز ترسی



لینک دانلود
حجم فایل