مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان ترسناک آوای ناشناس | قسمت دوم

مجله آنلاین فان دبلیو

 

داستان ترسناک آوای ناشناس

 

قسمت دوم

 

ززززهراااااااااا…………..
ززززهراااااااااا…………
با شنیدن آن صدای مبهم، گویی قدرت شنوایی من خیلی حساس تر شده بود… خوشبختانه آن نجواهای آرام قطع شده بود. در همان لحظه پدرم خودش را رساند. چقدر خیالم راحت تر شده بود. با این حال، فکر و خیالات عجیب رهایم نکرد و نگاهم سمتِ خانه متروکه میخ شده بود. گویا توهمات با شکل ساختمان آمیخته شده بود به نحوی که نمی توانستم اوضاع خاصم را برای پدر شرح دهم. فضای اطراف جور دیگری دیده می شد دوباره همان صدای لعنتی به شکلی آرام اسمم را زمزمه می کرد.
زهراااااااااا…….
زهراااااا……
سرم را به پدر نزدیک کردم وگفتم: هیسسس… بابا… گوش کن: بازم یکی داره حرف می زنه… میگم ممکنه دایی ها اومده باشن؟ دارن صدام می کنند… بعد بلند شدم دو قدم برداشتم و چند بار اسمشان را صدا زدم… [دایی مطلب… دایی مجید…]. اما فقط سکوت بود، هیچکس جواب نداد. بابام گفت: نه… اونا نیستند فکر می کنم رضا پسرِ عمو مَش اسماعیل باشه یا اسماعیلِ عمو شهنورِ… آخه سرِ شب خودم دیدمشون که اومدن پیِ آبیاری چون زمین عمو شهنور درست پایینِ زمین ما هستش.
دقایقی گذشت. پدرم وجب به وجب باغ را چک می کرد که سیراب شود. از هیچکس خبری نشد، انگار آدم زنده آن حوالی نبود. هنوز هم فکر می کنم پدر با نام بردن آن چند نفر می خواست کمتر بترسم. بعد پرسید میای بریم باغ مشهدی اکبر زرد آلو بخوریم؟ از خدا خواسته بلند شدم حداقل چشمهایم به خانه ی متروکه نمی افتاد.
چند تا باغ را که رد کردیم تا رسیدیم. زیر درخت بزرگی نشستیم. آسمان پرِ ستاره و قرصِ ماه کامل بود. بعد از کمی گپ و گفت و خوردن میوه بابام گفت: دخترم بایستی برم تا زمینِ [اِسکو لَکی دره] سرکشی کنم. اگه الآن آبیاری نکنم دیگه نمیشه…. میای بریم اونجا ؟؟
نمی خواستم پدر متوجه وحشتِ من بشود گفتم: نه بابا، اینجا باشم راحت تره آخه سطح زمینش بلنده. فقط تورو خدا زودتر بیا نمیدونم چرا امشب کمی ترسیدم… پدر کمی سر به سرم گذاشت و اسلحه را پیش من گذاشت و رفت. خیالم راحت تر شده بود. من به محو شدن پدر و نور لرزان فانوس خیره شده بودم.
باز همان صدا و البته کمی آرامتر بگوشم خورد.. به همان درختِ پیر تکیه دادم… چشمانم را بستم و گوشهایم را گرفتم… تدریجاً صدا قطع شد. سردم شده بود، پاهایم را جمع کردم و سرم را به درخت تکیه دادم. خیلی عجیب بود. زود خوابم برد… نفهمیدم چقدر گذشت. تا اینکه پدر امد، بیدارم کرد گفت: دختر؛ پاشو بریم خونه… دیگه کاری نداریم. آخه اینجا چه جوری خوابیدی؟
پاسی از شب گذشته بود. به محضِ رسیدن؛ تخت خوابیدم. صبح زود که چشم باز کردم؛ مادرم مشغول پختن نان بود. او همیشه اجازه می داد دو سه تا نان را خودم بپزم تا یاد بگیرم. مادر چند بار صدایم کرد. رفتم ور دستِ او نشستم. اما بر خلاف همیشه هرکاری کردم نشد که نشد؛ حتی یک قرص نان. سالم..!! خیلی سُست و بیحال بودم. لحظه ای تصمیم گرفتم، باز هم بخوابم. اما آن ساعت اصلاً شگون نداشت. آنروز هم در کابوس و فضایی بین خواب و بیداری سپری شد. درست مثل شب پیش چند بار همان صدا را شنیدم.
هیچ وقت آن وقایع را با کسی در میان نگذاشتم. در برزخ هولناکی دست و پا میزنم. صدای آرام ناشناس و طنین صوتش اعماق ذهنم را پر کرده و جسم و روحم را آزار می داد. میل داشتم فقط کنج خانه باشم. حوصله ی بیرون را هم نداشتم. مادر بزرگم خدا رحمتش کنه، پخته و دنیا دیده بود. گویا او فهمیده بود. یک روز که تنها بودم با مهربانی از من پرسید: دخترم اونشب که با پدرت به صحرا رفتی… چه اتفاقی برات افتاد ؟؟ بغض سنگینم شکست. و تمام ماجرا را برایش شرح دادم. دعایم کرد و گفت: دخترم چیزی نیست.
حتما دچارً خیالات شدی؛ جدی نگیر….
ایکاش حرف او درست می بود… اما نه..!! انعکاس این نجوای بی پایان رهایم نمی کرد. هر بار به دنبال منبع صدا می دویدم و آخرِ کار هیچ چیز معلوم نمی شد. با تکرار آن وقایع؛ روح و جسمم به شکل عجیبی کرخت می شد.. یک رخوت عجیب. ماه ها گذشت. به حد چشمگیری بهبود پیدا کردم.. صداهای عجیب رهایم کرد و رفت. اما گاهی اوقات؛ و هر بار؛ با دیدن محلی جدید که برایم نامانوس باشد دوباره صداها به سراغم می آیند و به شکل عجیبی مرا آزار می دهند و ‌روحم را به ناشناخته ها و خلصه فرو می بَرد…



لینک دانلود
حجم فایل