مجله تفریحی فان دبلیو

دیپ وب و دارک وب,کتاب های نایاب,ترسناک,اسرار کشف نشده,اسرار کیهان,اجنه و شیاطین

داستان ترسناک آوای ناشناس | قسمت اول

مجله آنلاین فان دبلیو

داستان ترسناک آوای ناشناس

قسمت اول

۱۵ ساله بودم…. دختر بزرگ خانواده.
به گمانم؛ چیزی حدود ۲۵ سال پیش؛ یا کمی دورتر؛ اواخر فصل تابستان بود.
فارغ از دردسرهای رفت و آمد به دبیرستان دیزان..
دنیا به کامم بود ولی از غروب خُلقم تنگ بود.
دیر وقتِ آن شب؛ پدرم فانوس را از گَلِ میخِ ستون برداشت و رفت سمت ایوان که بیلش را بردارد.
مزرعه حد فاصل جاده و کلار واقع شده بود. جنب خانه‌ی متروکه عمو سلمان که اصلاً از روز نخست هیچگاه مسکونی نشد.
کلبه‌ای قدیمی روی تپّه تک و تنها که اطرافش به شعاع چند کیلومتر هیچ خانه‌ای وجود ندارد.
آن شب دلم می‌خواست هوای تازه به سر و صورتم بخورد.
لذا به‌قصد همراهی پدر، شال و کلاه کردم؛ مادر و بقیّه مخالفتی نداشتند.
پدر از این‌که روزها مجال آبیاری پیدا نکرده بود گلایه داشته و زیرلب با خود نجوا می نمود.
مادربزرگم متبسّم بود. از این‌که نگذاشتم پدرم توی تاریکی تنها به صحرا برود خرسند بنظر می‌آمد.
مادربزرگ به مهر؛ نگاهی به من انداخت و گفت:
– مرحبا دختر…!! خوب کردی؛ پدرتو همراهی میکنی مرحبا..!!
خلاصه؛ به اتفاق زدیم بیرون.
طول و عرض آبادی آنقدری نبود. به‌طوری‌که بعد از خانه‌ی عمو آقابالا افتادیم توی تاریکی.
همان اول مزارع توده‌ای، دلشوره افتاده بود به جانم. اما با دیدنِ قدم‌های محکم پدرم قوّت قلب می‌گرفتم.
خصوصاً این‌که به‌منظور دفاع از روستا؛ او مجوّز حمل (ژ-۳) را هم داشت.
آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم؛ داشتن تفنگ یعنی: امنیّت مطلق…
به‌علاوه؛ قرار بود دایی‌ها نوبتِ بعدی بیایند مزرعه تا شیفت را از پدر تحویل بگیرند. به همین دلایل بهانه‌ای برای ترس وجود نداشت.

در ابتدای نهر بزرگ، رفتیم دنبال آب. من فانوس را بالای جوی آب نگه می‌داشتم.
پدر مقدار آب را چک می‌نمود تا جای دیگری هدر نرود.
سکوت بود و نوای دل انگیز طبیعت. جیرجیرک‌ها و مرغ حق بی‌وقفه می‌خواندند.
یک باره روباهی از زیر پای من جستی زد و فرار کرد..!! قلبم به‌شدت می‌تپید و من صدای ضربانش را می‌شنیدم.
به‌شکل غریزی از ترس جیغ کوتاهی کشیدم. پدر با نگرانی دستم را گرفت و برد بالای زمین
کمی پیشم ایستاد… بعد مرا سرزنش کرد که چرا با او راهی صحرا شدم. سپس؛ به صورتم خیره شد و محکم گفت:
– زهرا جان؛ ببین چی میگم:
اگه نمی‌ترسی بالای کَرت روی سنگ بشین…!! اما اگه از تاریکی عاجزی… بیا و همرام باش…
می‌دونی که من باید برم اون پایین تا کل زمین را آبیاری کنم.
با جسارتی که باورم نمی‌شد؛ گفتم:
– نه پدر، ترس نداره که… برو خیالت تخت!
او لبخندی زد و فانوس را از من گرفت و رفت… پایین مزرعه و پس از دقایقی آن دورها؛ پشت جنگلی انبوه ناپدید شد‌.
من مانده بودم و ظلمتی سنگین که جز صداهای گنگ و نامفهوم طبیعت هیچ چیز معلوم نبود…
پدر آنقدر دور شده بود که نه صدای بیلش را می‌شنیدم نه کور سوی فانوسش دیده می‌شد.
اصلاً؛ اثری از او نبود… لحظه ای برگشتم.
پشت سرم تا چشم کار می‌کرد تپه‌های مرتفعی که تا پای کوه گزر چال ادامه داشت.
جنب باغ؛ کلبه‌ی متروکه‌ی عمو سلمان قرار داشت… هیبت خانه همان ابتدا مرا گرفته بود که همچون غولی سیاه و بزرگ ساکت نشسته بود.

بی اراده همچون موجودی مسخ شده نگاهم می‌رفت سمت کلبه‌ی قدیمی که به جای در و پنجره‌اش، دالان و حفره‌های سیاهی دیده می‌شد که ترسناک و بد ترکیب بود.
افکار مغشوش و پریشان مرا رها نمی‌کرد.
اصلاً آن وضعیت را تا به آنوقت تجربه نکرده بودم…
در همان حال نامطلوب، ناگهان از داخل کلبه‌ی متروک؛ صدایی غریب به گوشم خورد…
صدای نا آشنا؛ پشتِ هم تکرار می‌شد و در ادامه معلوم شد؛ شخص یا موجودی غریب؛ نامم را به آرامی صدا میزند…

 

 

 



لینک دانلود
حجم فایل